![]() |
![]() |
|
| من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم |
|
دو خون است که هرگز، تا ابد، تا قیام قیامت از دستان زمین و چهرۀ آسمان پاک نمی شود. یکی خونی که در سحرگاه نوزدهم رمضان از فرق علی بر دامن زمین ریخت و دیگری خونی که در عصر عاشورا از گلوی حسین بر سینۀ آسمان. و حسین، ابالفضل، زینب، این سه قامت رعنای عشق و هفتاد نخل سربلند و حماسۀ بی همتای عاشورا و شکوه پر عظمت این حماسه، قامت زمان را در انحنایی افکنده است که هم تعظیم است و هم بازگشت. تعظیم به یگانگی عشق و بازگشت به مکتب سرخ عاشورا. و این است راز چشمان سرخ و گُر گرفتۀ خورشید در هر سپیده دم و بیرق به خون نشسته اش در هر غروب. هر روز که فرا می رسد حماسه آغاز می شود و چون به پایان می رسد لاله های داغدار سر بر می آورند و شعله های جنون زبانه می کشند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 11:46 توسط سعید |
|
|
السّلام علیک یا اباعبداللّه امشب شب اربعین است، شب چهلم! امشب را اگر با تو مناجات نکنم خواهم مرد، اما براستی چه حرفی برایت خواهم داشت؟! -------------------- این کیست که چنین خشمگین و مصمم گرداب فشردۀ طواف مسلمانان را می شکافد و بیرون می آید و شهر و حرمت و امنیت و قداست را پشت سر می گذارد؟ در این هنگام که مسلمانان همه رو به کعبه دارند او آهنگ کجا کرده است؟ چرا لحظه ای به قفا باز نمیگردد تا این دائرۀ گردنده ای که خلق را به آهنگ نمرود بر گرد خانۀ ابراهیم می چرخانند و صفا و مروه را به نشانۀ سعی بیهوده شان می دوانند و گوسفندان را به اشارِۀ سرنوشت خویش ذبح می کنند که... "حسین وارث آدم" از معلم شهید دکتر شریعتی پس اگر می خواهی باور کنم که از مایی، وقتی از "محمد" می گویی، از "علی" می گویی، از ائمه می گویی، از قرآن می گویی، و از هر چه می گویی، باید به "کربلا" گریز بزنی. برهرچه می کنی، بر هرچه می گویی، باید امضاء کربلا باشد تاسندیت داشته باشد و قبول کنم. محمدی را قبول دارم که رسالتش در عاشورا تجلی می یابد. نبوتی را می پذیرم که پیامش را در عاشورا کمال می بخشد. قرآنم، قرآنی است که به کربلا وصل می شود. ابراهیمم، ابراهیمی است که به حسین می پیوندد. و اسماعیلم اسماعیلی است که به پسر حسین می رسد. من بی حسین، هیچ کسی را و هیچ چیزی را نمی پذیرم _در وارث آدم هم گفته ام_ که چون حسین از طواف بیرون می آید و صف حاجیان را می شکافد و بسوی دیگری می شتابد، تو چه طوافی می کنی و بر گرد چه می چرخی؟ اگر به راه حسین نمی روی و به کربلا نمی رسی ... "شیعه" از معلم شهید دکتر شریعتی دفتر دوم: نقش انقلابی یاد ویاد آوران در تاریخ تشیع |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 1:49 توسط سعید |
|
|
این هم چند تا عکس دیگه از شمال پایتخت، بعد از یک شب بارانی. واقعا که عجب هواییه. جون میده برای نفس کشیدن. لازم به ذکر است که این آسمون آبی و قشنگ یک ساعت هم دوام نداشت. باز هم ما موندیم و دود و دم و آسمون بی غم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 10:3 توسط سعید |
|
|
برای این که آپی کرده باشیم، گفتیم چیزکی بنگاریم. خدمت شیخنا رسیدیم و از حضرتش خواستیم که برایمان افاضاتی بنمایند. بفرمودند: "فعلا ما را حوصلۀ افاضات نیست، که دل در گیر ملال است و دماغ در پنجه خیال. پس عجالتا امر خود برگیرید و اسباب زحمت جمع نموده، بگذارید باد بیاید." و ما دانستیم که فعلا وقت مقال نیست. پس کاسه کوزه را برداشته، جُلّ و پلاس در هم کشیدیم و پای افزار در نیاورده، باز گشتیم. ما را دیدن چهرۀ شیخنا کفایت بود که از آفتابش جمالمان منوّر گردد و از کلامش شعرمان معطّر. یادم آمد از جناب یار دیرین مش رجب و ما چنین پنداشتیم که جای اختلاط نیست، از این مقال نیز در گذشتیم، چه، وقت مناسب نبود، لذا گپ زدن بی حاصل. پس بار زحمت بر زمین نگذاشته بر دوش کشیدیم و راه افتادیم. هوا ابری بود و دل آسمان پر هیاهو. آن بالاها انگار خبرهایی بود.(همیشه آن بالاها خبرهایی است!) چه بزن و بکوبی! هلهلۀ رعد بود و ناز شست برق بر تن آسمان و زمین. و ما دیگر نخواستیم که اسباب زحمت کسی بشویم. پس قدم زنان تن به سر انگشتان باران سپردیم و دل به پایکوبی آسمان. آهنگ رعد و رقص برق در میان ابرها...
و اما رعد و برق چگونه تولید می شود؟
مقدار انرژی آزاد شده توسط رعد و برق
رعد چیست؟ منبع: مجله اطلاعات علمی آبان 86 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/15ساعت 12:2 توسط سعید |
|
|
یکی دو روزه که آسمون دلش گرفته، دیشب بارون می بارید. پریشب هم که یک بارون مَشتی خودشو به در و دیوار می کوبید. امروز صبح که اومدیم شرکت هوا هنوز ابری بود و تنش از بارون دیشب خیس. حمیدرضا گفت: "ببین چه منظرۀ قشنگی! حال میده برای عکس گرفتن. دوربینت همراهته؟" گفتم: "نه! ولی تورج موبایلش عکسای خوبی می گیره." اینطوری شد که دلاور چندتا عکس گرفت و ما هم دو صحنه از اونا رو بُرش زدیم، که ملاحظه می فرمایید.
دو ساعت بیشتر نگذشته بود که باز حمیدرضا اومد و گفت:"بچه ها رنگین کمان رو ببینید چقدر قشنگه!"...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/04ساعت 11:13 توسط سعید |
|
|
"ای تشنۀ عزیز من، ایمان مجروح من، من از چشمهای معصوم تو که در این سراب سوخته، قرنها است بر من و دستهای لرزان و آوارۀ من خیره مانده اند، شرم دارم. دلم بر لبهای چاک خورده و حلقوم لطیف و نازک تو که چشم بر راه من باز مانده اند می سوزد..." ماه رمضان هم آمد و رفت. نم نمک آمد و پر شتاب رفت و ما همچنان تهیدست ماندیم. خوشا به حال آنان که خوشه ای چیدند و از از این بزم، جامی برگرفتند و دریغا ما که مشتاق آمدیم و حسرت زده می رویم. نه حسی از بلوغ، نه حاصلی از ادراک و نه کوله باری از بینش و نه حتی بارقه ای از نور. هیچ، کاش اینگونه نباشد! اما اگر براستی جز این است پس کجاست آن خون تازه ای که باید در رگهای همتم جاری می شد؟ چه شد آن تنِ باران زده؟ آن دست های رهایی و نیاز؟ اینک منم، ماتم زده و بی حاصل. گر بیایی آه من، رؤیای من ای عشق گر بیایی درد من، درمان من گر بیایی ای سراپا شور و غوغا، پر تمنا، شعلۀ سرکش گر بیایی ای سراپا راز... تو ای آه دل من، نالۀ جانسوز کجایی اشتیاق ناشکیبای من ای راز تمنا آشنای دور شب و روزم به یکسان می رود بی حاصل و خاموش به سوی بی سرانجامی کجایی آنِ مهجور من ای ایمان رنجورم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/20ساعت 14:28 توسط سعید |
|
|
نهج البلاغه را که ورق می زنید می توانید تنهایی و مظلومیت امام علی را در آن به خوبی ببینید و حس کنید. رنجش از یاران سست رای و نکوهش اهل کوفه و تنهایی و تنهایی و تنهایی... "...تا کی و تا چند با شما ملاطفت و مدارا کنم چنان که با کره شتر کوهان سائیده و جامۀ کهنه ای که از هر طرف درز گرفته شود از طرف دیگر پاره گردد. هرگاه دسته ای از مهاجمان شام به شما یورش می آورند، هر مردی از شما درب خانه را بروی خود می بندد و مانند سوسمار در سوراخش و کفتار در لانه اش به خانه ها پناهنده می شوید. به خدا ذلیل کسی است که شما یاریش کنید و هرکس شما را به طرف دشمن اندازد، با پیکان زه زده تیراندازی کرده. شما والله در تفریگاه ها فراوانید و در زیر پرچم ها بسیار اندک..." خطبه 69 "...به خدا سوگند من گمان دارم این مردم(یاران معاویه) بزودی به همه جا مسلط شده و بر شما چیره می شوند، چه، آنها در باطل خود هم رأیند و شما از حقتان متفرقید، شما امام خود را در حق نافرمانی می کنید و آنها پیشوای خود را در باطل فرمان برند، آنها به صاحب خود ادای امانت می کنند و شما خیانت می ورزید، آنها در سرزمین خود به اصلاح می کوشند، شما به فساد می پردازید. چنان اطمینان من از شما سلب شده که اگر شما را بر حفظ ظرف مسینی امین گردانم، می ترسم دسته آن از میان برود...." خطبه 25 "...رویتان زشت و زبونی هم آغوشتان باد! که شما فقط هدف شده اید که از هر سو نشانۀ تیر دشمن شوید. غارتگران از هر طرف بر شما می تازند و شما در خانه نشسته بر آنها نمی تازید. آتش جنگ به جان شما افروخته می شود و شما به فکر جنگ با آنان نیستید. خداوند آشکارا معصیت می شود، شما رضایت داده، پروا ندارید. چون شما را در روزهای تابستان فرمان بسیج به طرف دشمن دهم گویید هوا به شدت گرم است، مهلتی ده تا فشار گرما سبک شود. چون درروزهای زمستان شما را فرمان بسیج دهم گویید هوا بسیار سرد است صبر کن تا سرما فروکش کند. همه این سخنان برای فرار از گرما و سرما است. چون شما از سرما و گرما می گریزید، به خدا سوگند از شمشیر گریزان ترید. ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/13ساعت 16:45 توسط سعید |
|
|
یکی از زیباترین شعرهایی که تا کنون در باره امام علی(ع) خوانده ام، شعر استاد موسوی گرمارودی است به نام "در سایه سار نخل ولایت" که متن کامل آنرا در اینجا آورده ام. با اجازۀ حضرتش و با اجازه جناب استاد. در سایه سار نخل ولایت (به یاد بود شهادت امام علی(ع)) خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد شگرفی تو عقل را دیوانه می کند شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد زمان در خشم تو از بیم سترون می شود چشمی که ترا دیده است چشم خداست هلا ای رهگذار دارالخلافه چگونه شمشیری زهرآگین به پای تو می گریم هنگام که همراه آفتاب در احد که گل بوسهء زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود، کدام وام دارترید؟ دری که به باغ بینش ما گشوده ای شعر سپید من روسیاه ماند الله اکبر! خجسته باد نام خداوند علی موسوی گرمارودی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/11ساعت 5:23 توسط سعید |
|
|
این شب و روزهای ماه رمضان با نام مولا امیرالمؤمنین عجین شده است. و من هر چه کردم نتوانستم چیزی درخور بنویسم. لذا به سخنان حضرتش بسنده کردم. گزیده ای از نامه حضرت امیر(ع) به فرزندش امام حسن(ع): در هر کاری خود را به پروردگارت بسپار که خود را دژی استوار و قلعه ای نگهدار درآورده ای. تنها از پروردگارت بخواه زیرا که هم بخشش و هم نومیدی به دست اوست. بهترین گفتار سخنی است که سود بخشد و بدان که دانش بی بار و بر هرگز پسندیده نیست و نیز از دانشی که آموختنش روا نیست، هیچ بهره ای نباشد. خویشتن را از هر گونه پستی و فرومایگی باز دار، هر چند ترا به آرمانت رساند، زیرا هرگز برای آنچه از خود بر سر این کار می گذاری، عوض نگیری و بر نداری. و زنهار، به آرزو دل مبند که کار بی خردان است و خرد به خاطر سپردن تجربه ها است و بهترین تجربه ها آن است که ترا پند آموزد. همواره فرصت را غنیمت شمار پیش از آن که به حسرت و اندوه انجامد. خشم خویش را اندک اندک فرو خور که من فرجامی شیرینتر و پایانی گواراتر از آن ندیده ام، و در برابر آن که بر تو خشم می گیرد نرمخو باش، باشد که به نرمی و مهر گراید. هرگاه خواستی از برادرت ببُری، جایی برای وی از دوستی باقی گذار تا اگر روزی پشیمان شد، راهی برای بازگشت داشته باشد. وبدان پسرم، که روزی بر دو گونه است. یکی روزی و رزقی که تو آن را بجویی و دیگر آن روزی که ترا بجوید و اگر تو بسوی او نروی، او به سوی تو می آید. چه زشت است فروتنی کردن به هنگام نیازمندی و جفاکاری به گاه بی نیازی. زنهار، از آنهایی مباش که پند و اندرز در آنها اثر نمی کند مگر به آزاز و زور، که خردمند با دانش و ادب پند گیرد. هوس رانی با بدبختی انبازند. غریب کسی است که دوست و یاوری ندارد. هر که پا از حق برون نهد به تنگنا در افتد، و هر که قدر خویش بداند هماره پایدار ماند. چه بسا بینا که ره گم کند و بسا کور که به راه راست درآید. در بدکاری درنگ کن زیرا هر لحظه که خواهی به سوی آن توانی شتافت. --------------------------------------------------------------------- و از سخنان حضرتش: دیر نمی پاید که معلوم شود چه کسی سود برده است و رشک برندگان افزونتری دارد. افسوس که اهل یاد از میان رفتند و مشتی حافظه باخته و فراموشکار بر جای مانده اند. به خدا سوگند چنان باطل را نقب زنم و دل آن را بشکافم تا حق از پهلویش بدر آید. پسرم، از فقر به خدا پناه جوی، که فقر ناقص کنندۀ دین است و دهشت زای عقل و عامل نفرت و بغض. ای مردم از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید که من به راه های آسمان داناترم از راه های زمین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/10ساعت 11:3 توسط سعید |
|
|
مَتَل: متل ها قصه های کوتاهی هستند که سینه به سینه نقل شده اند و از گذشته ها به دست ما رسیده اند. متلی که در اینجا می خوانید، از متل های مردم فارس است که بوسیله آقای امین فقیری جمع آوری شده است. پادشاهی بود که سه پسر نداشت که دوتایش مرده بود و یکی اش جان نداشت. آن پسری که جان نداشت رفت تو طویله ای که اسب نداشت. دید سه تا اسب هست که دوتایش مرده بود و یکی اش سه تا پا نداشت. با اسبی که سه پا نداشت و خورجینی که ته نداشت و تفنگی که لوله ندشت و کاردی که تیغه نداشت رفت به کوهی که شکار نداشت. دید سه تا شکار هست که دوتای از آنها مرده بود و یکی اش جان نداشت. با تفنگی که لوله نداشت زد به شکاری که جان نداشت و با کاردی که تیغه نداشت چنان سر شکار را برید که خون نداشت. شکاری را که جان نداشت، انداخت تو خورجینی که ته نداشت و بعد گذاشت بر پشت اسبی که سه تا پا نداشت. سوار شد. چنان اسب را راند که اصلاً سرعتی نداشت. از کتاب "قصه های مردم فارس" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/07/07ساعت 9:58 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آمار روزانه |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
تفسیر نمونه Persian Data ملکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
باکمالات بازخوانی یک پرونده گزیر خاطرات یک "من" devinelove |
|
RSS
|