![]() |
![]() |
|
| من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم |
|
و برادر سوم هفت سال بر رای خویش استوار بودی. در این هفت سال روزگار چهره های زیاد به خود دیدی و مِلک، رهبران بسیار عوض کردی و هر یک که آمدی روی آن دیگری را سفید بکردی به غایت و بدینگونه بود که مردم هر سال بگفتندی "دریغ از پارسال". و قهرمان قصه ما که همی امیدوار بودی که " چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند" بفهمید که در هر دو حالت (چنین و چنان) بازنده است و کم کَمَک زبانه های شک و گدازه های تردید در دلش شعله بکشیدی، چه، این صاحب منصبان فرق سنگ از گوهر ندانستی و تفاوت علم از ثروت در نیافتی که همه اندر پی مراد خویش جیب ها گشاد و دستها دراز و روی دو چندان دارند آن سان که همه چیز از آن خود پنداشتی انگار که صاحبان مِلک و رعیت، ایشانند. آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است و برادر سوم در این وانفسا به اندیشه در افتادی که براستی من برای که این مخ نازنین را در کاسه علم تریت کردندی و به چه سبب اسباب معیشت خویش در ایوان درویشی بنهادی و سفره امید بر شبستان این قوم شب زده پهن نمودی حالی که نصیبم از این سفره جز نانی بیات و کاسه ای شکسته چیزی نبود و ای دریغ که جامه رفاه را در امواج خروشان آر-آند-دی رها بکردم و چشم دوراندیشی بر آینده پر تلاطم خویش بپوشیدم . ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/02/30ساعت 10:12 توسط سعید |
|
|
و آن سومین برادر سال ها در تلاش بودی، اندیشه ها آفریدی و پروژه های بزرگ ران کردی بی آن که بر در اربابان قدرت منزلتی یافتی و پیش صاحبان ثروت رتبه ای. بدین سبب نفس شریفش رنجور و گوهر بلندش مهجور بماندی و کس قدر وی ندانستی. خر چه داند قدر حلوای نبات و بیندیشیدی که این طایفه مرتبه ای دارند که وی را به آن مرتبه راهی نیست و به فراست دریافتی که یا باید بار بربستن و رفتن و یا نزد خرد خویش معذور بودن وبه دیدار این طایفه انس گرفتن. وباز بر خویشتن زنهار زدی که نه ای مرد، از مروت تو نسزد که روی از وطن بگردانی و دست رد به سینه آیندگان نهی که پاکیزگی سیرت توست و هنر هرگز پنهان نمی ماند. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/17ساعت 16:53 توسط سعید |
|
|
در پی مشاعرات اخیر دست به جان شعری از شیخ اجل جناب سعدی انداخته و افاضاتی نمودیم. یکی ابلهی دید بی عقل و رای فرو ماند در لطف و صنع خدای مرا گو گمان کردم این بی خرد بدین عقل و رای از کجا می خورد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/17ساعت 0:37 توسط سعید |
|
|
یه جایی یه شعری از آی کیو باحال عزیز خواندیم و ذوقمان همچین همچون شد و لاجرم ما هم افاضاتی کردیم: با اجازه جناب سهراب: |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/14ساعت 23:48 توسط سعید |
|
|
سه برادر بودند که یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی و آن سوم نه خدمت سلطان کردی و نه به زور بازو نان خوردی. لیکن آن سوم به کاری شریف مشغول بودی نامش تولید فکر. وی در آر-اند-دی (R&D) مشغول بودی و بسی فسفر سوزاندی و بس تن رنجور نمودی و همی ابداعات کردی ولی افسوس و صد افسوس که در بازار جایگاهی نیافتی و در بارگاه بزرگان به مقامی نرسیدی که اهل تجارت نبودی و اصول بیزینس ندانستی و نیز آشنایی نداشتی و حمایتی نشدی. باری آن برادر که خدمت سلطان کردی ورا (وی را) گفت که تو چرا خدمت سلطان نکنی که از مشقت بی رانتی برهی آن دیگری گفت که چرا به زور بازو نان نخوری که از مذلت ناداری برهی؟ و آن برادر سخت برآشفتی و دندان قروچه همی کردی و از شدت خشم کف نمودی و فریاد برآوردی که ای نادانان من چیزی می دانم که شما نمی دانید و مرا جامه ایست که شما را نشاید و بر قامتتان راست نیاید که آن جامه ی علم است و پیراهن دانش. گردوی دانش سخت است و محکم لیکن نباشد ما را از آن غم بعد از شکستن برگیر و بنگر تا چون درآری پولی از آن در و آن برادر سال ها بر این اندیشه سخت پافشاری کردی، مصمم و بی تردید، و در کنج عزلت جامه محنت بپوشیدی و در آر-اند-دی خویش اندیشه های بزرگ پروراندی و کارهای سترگ نمودی .... ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/13ساعت 13:9 توسط سعید |
|
|
نمي دانم کتاب بيگانه آلبر کامو را خوانده ايد يا نه و يا کتاب مسخ اثر فرانتس کافکا را. حالا اين چه ربطي به فيلم Hypercube دارد نمي دانم ولي لابد يک ربطي دارد ديگر وگرنه به ذهن مبارکمان خطور نمي کرد. ماجرا از اين قرار است که چند شب پيش سينما ماوراء فيلم Hypercube يا مکعب 2 را پخش کرد. چند نفر در يک مکعب هزار تو يا به عبارت ديگر در هزاران مکعب تو در تو گير افتاده اند و هر کدام از اين مکعب ها هم قوانين فيزيکي مخصوص به خود را از نظر زمان و گرانش دارد. هيچ کدام از اين افراد نمي دانند چگونه به اينجا آمده اند و نمي دانند هم که چگونه بايد از آن خارج شوند. (نمي دانم چرا ياد اين شعر مولانا افتادم که: "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا مي روم آخر ننمايي وطنم" و بعد که مي فرمايد: "هر که آورد مرا باز برد در وطنم"). تلاش اين افراد براي فرار به جايي نمي رسد چون واقعا نمي دانند به کجا بايد بگريزند و راه نجات کجاست. هر چه بيشتر مي جويند کمتر مي يابند. يا به گذشته خود مي رسند و يا به آينده خود البته گذشته و آينده اي که در همان مکعب مرگ رقم مي خورد("گم گشتگي انسان عصر حاضر"). در اين جستن شتابان و بي حاصل آنچه واقعا به چشم نمي خورد "خدا" است. هر کس وارد اين مکعب شود هيچ راه بازگشتي ندارد. هيچ راه نجاتي نيست. هيچ دري به بيرون باز نمي شود. تمام درها به مکعب هايي ديگر با زمان و گرانشي متفاوت باز ميشود. گاه زمان کند است گاه تند. گاه گذشته و گاه آينده و جاذبه ها که که جهت هايشان تغيير مي کند. تنها کسي که کليد اين معماي اسرار آميز را يافته است جان به جان آفرين تقديم کرده است.(البته همه مي دانيم که گذر از اين مکعب ها براي حضرت عزرائيل مثل آب خوردن است!!!!) هيچ کس براي نجاتش از خدا کمک نمي خواهد("خدا زدگي نسل حاضر"). تنها انديشه اي که در اين زوال مرگ معماي گريز را حل کرده است مجهز به دانش نيرومندي بوده است به نام "رياضيات". اما سوال اينجاست که چرا رياضيات معما را حل کرده است اما نجات بخش نبوده است؟ و نمي خواهيم که باز وارد مقولات فني شويم که "علم بهتر است يا ثروت؟" نه، ببخشيد، اشتباه شد. که فلسفه يا عرفان؟ عشق يا عقل؟ و..... بي خيال. مارا چه به اين حرف ها. به قول بزرگان: "اصطلاحاتي است مر ابدال را". بگذريم. ادامه مي دهيم بابا...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/12ساعت 19:29 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آمار روزانه |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
تفسیر نمونه Persian Data ملکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
باکمالات بازخوانی یک پرونده گزیر خاطرات یک "من" devinelove |
|
RSS
|