تبليغاتX
باکمالات
من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم

     و برادر سوم هفت سال بر رای خویش استوار بودی. در این هفت سال روزگار چهره های زیاد به خود دیدی و مِلک، رهبران بسیار عوض کردی و هر یک که آمدی روی آن دیگری را سفید بکردی به غایت و بدینگونه بود که مردم هر سال بگفتندی "دریغ از پارسال". و قهرمان قصه ما که همی امیدوار بودی که " چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند" بفهمید که در هر دو حالت (چنین و چنان) بازنده است و کم کَمَک زبانه های شک و گدازه های تردید در دلش شعله بکشیدی، چه، این صاحب منصبان فرق سنگ از گوهر ندانستی و تفاوت علم از ثروت در نیافتی که همه اندر پی مراد خویش جیب ها گشاد و دستها دراز و روی دو چندان دارند آن سان که همه چیز از آن خود پنداشتی انگار که صاحبان مِلک و رعیت، ایشانند.

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

     و برادر سوم در این وانفسا به اندیشه در افتادی که براستی من برای که این مخ نازنین را در کاسه علم تریت کردندی و به چه سبب اسباب معیشت خویش در ایوان درویشی بنهادی و سفره امید بر شبستان این قوم شب زده پهن نمودی حالی که نصیبم از این سفره جز نانی بیات و کاسه ای شکسته چیزی نبود و ای دریغ که جامه رفاه را در امواج خروشان آر-آند-دی رها بکردم و چشم دوراندیشی بر آینده پر تلاطم خویش بپوشیدم .
     و این گونه بود که برادر سوم قصه ما مرغ عقلش آرام آرام از خواب ناز بیدار گشت و چشم خردش بر تاریکی این راه که می رفت باز شد و با خود بیندیشید که براستی علم بهتر است یا ثروت و به یاد برادرانش بیفتاد...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 10:12  توسط سعید | 

     و آن سومین برادر سال ها در تلاش بودی، اندیشه ها آفریدی و  پروژه های بزرگ ران کردی بی آن که بر در اربابان قدرت منزلتی یافتی و پیش صاحبان ثروت رتبه ای. بدین سبب نفس شریفش رنجور و گوهر بلندش مهجور بماندی و کس قدر وی ندانستی.

     خر چه داند قدر حلوای نبات

     و بیندیشیدی که این طایفه مرتبه ای دارند که وی را به آن مرتبه راهی نیست و به فراست دریافتی که یا باید بار بربستن و رفتن و یا نزد خرد خویش معذور بودن وبه دیدار این طایفه انس گرفتن.
     با این اوصاف طریق تجارت تاریک و راه درآمد مسدود است. چه، هرکه خواهد که کشتی بر خشکی براند و بر آب دریا اسب بتازد، بر خویشتن خندیده است.
     پس به عقل خویش رجوع کردی و نیک بیندیشیدی که مرا از این همه رنج چه فایده و با این همه آر-اند-دی چه سود مادام که در میان چشم تنگان گرفتار آمده ام و امید به نااهلان بسته ام.

    وباز بر خویشتن زنهار زدی که نه ای مرد، از مروت تو نسزد که روی از وطن بگردانی و دست رد به سینه آیندگان نهی که پاکیزگی سیرت توست و هنر هرگز پنهان نمی ماند.

ادامه دارد...
حالا نظرتان در مورد این برادر چیست؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 16:53  توسط سعید | 

     در پی مشاعرات اخیر دست به جان شعری از شیخ اجل جناب سعدی انداخته و افاضاتی نمودیم.
با اجازه حضرت سعدی:

یکی ابلهی دید بی عقل و رای             فرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر می برد           بدین عقل و رای از کجا می خورد
در این بود درویش شوریده رنگ             که خرگوشی آمد هویچی به چنگ
چو خواست آن هویچ را کند نوش جان    بزد آن فرومایه بانگی بر آن
که از آن ماست هر چه داری عمو         چه چشم و چه گوش و چه پوست و چه مو
از آن رو هویچت بود مال من                 که پوستت قلفتی نکنم ز تن
چو خرگوش بیچاره این گونه دید            دلش بر ز لرز و تنش همچو بید
نه زور و نه بازو نه دندان و چنگ            نه رحمی از آن سو نه امکان جنگ
رها کرد هویچ و بشد ناپدید                 چرا که مروت ز دشمن ندید
چو درویش ما این حکایت بدید              همی غصه خورد و بسی لب گزید
بگفتا عجب قلدریست این بشر             گهی دیو و یابو گهی کله خر

مرا گو گمان کردم این بی خرد             بدین عقل و رای از کجا می خورد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 0:37  توسط سعید | 

     یه جایی یه شعری از آی کیو باحال عزیز خواندیم و ذوقمان همچین همچون شد و لاجرم ما هم افاضاتی کردیم:

با اجازه جناب سهراب:
 
کفشهایم کو؟
چه کسی بود که گفت آخ شستم؟
شست پایم.
لنگ کفشم کو؟
همه جا گشتم و گشتم
و نیافتم افسوس
اثری از کفشم
بی تو ای کفش ولی
بی تو ای لنگه ی کفش
چه کسی حال کف پای مرا می داند؟
من که می دانم
دوست خوبم گفته است
زندگی لنگه ی کفشی است که یک لنگه ی دیگر دارد
باید الآن بروم
باید الآن
کیسه ای را که در آن
پر کفش است و پلاستیک کهنه
بردارم
و به سمتی بروم
که در آن لنگه ی کفشی یابم
که به پایم جفت آید
یک نفر باز صدا زد انگار
کفشهایم کو؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 23:48  توسط سعید | 

     سه برادر بودند که یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی و آن سوم نه خدمت سلطان کردی و نه به زور بازو نان خوردی. لیکن آن سوم به کاری شریف مشغول بودی نامش تولید فکر. وی در آر-اند-دی (R&D) مشغول بودی و بسی فسفر سوزاندی و بس تن رنجور نمودی و همی ابداعات کردی ولی افسوس و صد افسوس که در بازار جایگاهی نیافتی و در بارگاه بزرگان به مقامی نرسیدی که اهل تجارت نبودی و اصول بیزینس ندانستی و نیز آشنایی نداشتی و حمایتی نشدی. باری آن برادر که خدمت سلطان کردی ورا (وی را) گفت که تو چرا خدمت سلطان نکنی که از مشقت بی رانتی برهی آن دیگری گفت که چرا به زور بازو نان نخوری که از مذلت ناداری برهی؟  و آن برادر سخت برآشفتی و دندان قروچه همی کردی و از شدت خشم کف نمودی و فریاد برآوردی که ای نادانان من چیزی می دانم که شما نمی دانید و مرا جامه ایست که شما را نشاید و بر قامتتان راست نیاید که آن جامه ی علم است و پیراهن دانش.

گردوی دانش سخت است و محکم        لیکن نباشد ما را از آن غم

بعد از شکستن برگیر و بنگر                  تا چون درآری پولی از آن در

     و آن برادر سال ها بر این اندیشه سخت پافشاری کردی، مصمم و بی تردید، و در کنج عزلت جامه محنت بپوشیدی و در آر-اند-دی خویش اندیشه های بزرگ پروراندی و کارهای سترگ نمودی ....

ادامه دارد...
به نظر شما عاقبت کار این برادر جه خواهد شد؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 13:9  توسط سعید | 

     نمي دانم کتاب بيگانه آلبر کامو را خوانده ايد يا نه و يا کتاب مسخ اثر فرانتس کافکا را. حالا اين چه ربطي به فيلم Hypercube دارد نمي دانم ولي لابد يک ربطي دارد ديگر وگرنه به ذهن مبارکمان خطور نمي کرد.

    ماجرا از اين قرار است که چند شب پيش سينما ماوراء فيلم Hypercube يا مکعب 2 را پخش کرد. چند نفر در يک مکعب هزار تو يا به عبارت ديگر در هزاران مکعب تو در تو گير افتاده اند و هر کدام از اين مکعب ها هم قوانين فيزيکي مخصوص به خود را از نظر زمان و گرانش دارد. هيچ کدام از اين افراد نمي دانند چگونه به اينجا آمده اند و نمي دانند هم که چگونه بايد از آن خارج شوند. (نمي دانم چرا ياد اين شعر مولانا افتادم که: "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود   به کجا مي روم آخر ننمايي وطنم"  و بعد که مي فرمايد: "هر که آورد مرا باز برد در وطنم").  تلاش اين افراد براي فرار به جايي نمي رسد چون واقعا نمي دانند به کجا بايد بگريزند و راه نجات کجاست. هر چه بيشتر مي جويند کمتر مي يابند. يا به گذشته خود مي رسند و يا به آينده خود البته گذشته و آينده اي که در همان مکعب مرگ رقم مي خورد("گم گشتگي انسان عصر حاضر"). در اين جستن شتابان و بي حاصل آنچه واقعا به چشم نمي خورد "خدا" است. هر کس وارد اين مکعب شود هيچ راه بازگشتي ندارد. هيچ راه نجاتي نيست. هيچ دري به بيرون باز نمي شود. تمام درها به مکعب هايي ديگر با زمان و گرانشي متفاوت باز ميشود. گاه زمان کند است گاه تند. گاه گذشته و گاه آينده و جاذبه ها که  که جهت هايشان تغيير مي کند. تنها کسي که کليد اين معماي اسرار آميز را يافته است جان به جان آفرين تقديم کرده است.(البته همه مي دانيم که گذر از اين مکعب ها براي حضرت عزرائيل مثل آب خوردن است!!!!) هيچ کس براي نجاتش از خدا کمک نمي خواهد("خدا زدگي نسل حاضر"). تنها انديشه اي که در اين زوال مرگ معماي گريز را حل کرده است مجهز به دانش نيرومندي بوده است به نام "رياضيات".  اما سوال اينجاست که چرا رياضيات معما را حل کرده است اما نجات بخش نبوده است؟ و نمي خواهيم که باز وارد مقولات فني شويم که "علم بهتر است يا ثروت؟" نه، ببخشيد، اشتباه شد. که فلسفه يا عرفان؟ عشق يا عقل؟ و..... بي خيال. مارا چه به اين حرف ها. به قول بزرگان: "اصطلاحاتي است مر ابدال را". بگذريم. ادامه مي دهيم بابا...
      اين همه که گفتيم و نوشتيم منظورمان اين بود که فيلمش اي بدک نبود و از آن فيلم هايي است که ديدنش به نديدنش مي ارزد و آدم را کمي به فکر وامي دارد. 

مکعب 2

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 19:29  توسط سعید |