تبليغاتX
باکمالات
من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم

امروز 31 خرداد بیست و ششمین سالگرد شهادت مبارز خستگی ناپذیر، دکتر مصطفی چمران است.

دکتر چمران

سخن گفتن از دکتر چمران کار ساده ای نیست، همانطور که سخن گفتن از معلم شهید، شریعتی بزرگ.
و من نمی دانم که چه شوری و چه احساسی در دل این مرد شعله کشید که وی را از بزرگترین قله های دانش و تکنولوژی بشری در دانشگاه برکلی کالیفرنیا به کویر تفته ی مبارزه و ایثار کشاند، همانگونه که پروفسور حسابی، آن دانشمند خستگی ناپذیر و متعهد را.
دکتر چمران نسبت به دکتر شریعتی ارادت خاصی داشت. به همین سبب بی مناسبت ندیدم که فرازی از مرثیه ای را که این مبارز بزرگ در رثای آن معلم بی باک نوشته است اینجا بیاورم. بی شک این، یکی از زیباترین و شورانگیزترین مرثیه هایی است که در سوگ شریعتی عزیز نگاشته شده است:

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...

ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

--------------------------------------------

دکتر علی شریعتی را شاید بتوان تنها مبارز آزاده و اندشمند ناآرامی دانست که هم قبل از انقلاب مغضوب واقع شد و هم بعد از آن. براستی چرا؟
و من به یاد کلامی از آن عزیز از دست رفته(1) می افتم که فرمود: "ما بر قدرتیم نه با قدرت"

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

(1) مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 9:28  توسط سعید | 

"مسئولیت زاده توانایی نیست،زاده آگاهی است و زاده انسان بودن." "معلم شهید"

معلم شهید دکتر علی شریعتی

امروز 29 خرداد، سی امین سالگرد درگذشت معلم شهید، دکتر علی شریعتی است...

 و اینک فرازی چند از سخنان و نیایش های این مرد بزرگ:

   ای جوان 

    تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ،از آوردن برق امیدی در نگاه من ،از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .
    تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو ،زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است ،از شادی توست که من در دل می خندم،از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم . نمی توانم خوب حرف بزنم . نیروی شگفتی را که در زیر کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب،دریاب.
    من ترا دوست دارم ،همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند،شاهد بوده اند و شاهد هستند.

آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است ،آینده تو تنها آرزوی من است.

-----------------------------------------

اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان و جاودان آسیب نا پذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

-----------------------------------------

مذهب،اگر پیش از مرگ به کار نیاید،پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

-----------------------------------------

 خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خدایا: مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار، تا، به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند . 

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 خدایا:رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

 خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

 خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

خدایا:مرا در ایمان  اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا:به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.           

یاد و نامش گرامی باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 18:51  توسط سعید | 

   و برادر سوم با خود بیندیشید که علم بهتر است یا ثروت و فی الفور بفهمید که هیچکدام، قدرت. وی دریافت که قدرت از هر دو بهتر است زیرا که هم علم می زاید از آن، هم ثروت. و با قدرت حصول ثروت دور نبودی و این خود مایه دلیری است زیرا  که مال، آرام فکر و پشتیبانی قوی است.

چو قدرت بدست آوری ای جوان
همی علم و ثروت برآور از آن

    و با خود بگفت که براستی هر که مال ندارد، یار و برادر ندارد و اظهار بزرگی بی مال ممکن نگردد که تهیدست نادار اگر بخواهد که در طلب کاری باشد ضعف درویشی وی را بر جای نشاند چنان که باران تابستان نه چشمه ساری به هم تواند زد و نه به دریا تواند پیوست که او را مددی نیست تا به نهایت همت برساند.
 
درویش و غنی بنده این خاک درند
آنان که فقیر ترند بیچاره ترند

و باز بسی افسوس خورد و لب به دندان گزید که چه روزگار سختی را و چه سال های درازی را دشوار و جان فرسا با این همه درویشی گذرانده است. پس با خود بگفت: مرا باید که با برادرانم به مجالست در آیم که به مصلحت و مال آن به که امروز به این همنشینی بسازم، چه، درویشی و حاجتمندی کاری دشوار است و دشواری اصل بلاها است.

درویشم و دنیام همش یه مشت خاکه
همه دار و ندارم همین یک دل پاکه

پس به حکم ضرورت با برادران از در دوستی و محبت درآمد و ذکر مکارم ایشان بگفت و ادامه داد که در دنیا هیچ شادی چون صحبت و مجالست دوستان نیست و هیچ غم چون فراق یاران و فقدان برادران نمی تواند باشد و رنج مفارقت باری گران است و هر نفسی طاقت تحمل آن را ندارد.

از فرقت تو من چو مه اول ماهم
کوته شب عمر و زار و پر هق هق و آهم

پس دلخوری برادران به موانست بدل گردید و گفتند: سخن تو شنیدیم و هر چه گفتی آراسته و نیکو بود و بدین اشارت، دلیل مردی و مروت و برهان آزادگی تو روشن شد. پوشیده نماند که تو از موعظه ما بی نیازی و منافع خویش از مضار نیکو شناسی. لیکن خواهیم که ترا به اخلاق پسندیده و عادت ستوده اشارتی کنیم ور نه، به رسم برادری و هم خونی هم که شده، امروز تو دوست و برادر مایی.

پس برادر سوم با خود بگفت: اکنون که کار برادران بر وفق مراد آمد و گره این فرقت به سر انگشت تدبیر باز شد، باید که سخن سنجیده گفت و عمل شایسته کرد که که گفتار نیکو زمانی جمال دهد که بر کردار ستوده پیوندد و بیمار چون راه علاج را شناخت، اگر به کار نبست از فایده علم بی بهره باشد. پس علم خود را باید در کار داشت و از ثمره عقل انتفاع باید گرفت و بدین سبب برادران را ندا در داد که: ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 9:1  توسط سعید | 

     آقا عجب فیلمیه ای اخراجی ها. سینمای جنگ و همچین فیلمی! واقعا که دیدن داره. حالا این مسعود ده نمکی با چه جرات و جسارتی این فیلم را ساخته و پرداخته و به جشنواره برده، بماند. اصلا حال و هوای فیلم یک جور دیگه است. می گویند این جور چیزها هم واقعا تو جبهه وجود داشته و ده نمکی دیدنی های دیگری را از جبهه به نمایش می گذارد و حرف های دیگری بازگو می کند. فیلم بیان حکایات طنزی است که در دیگر ژانرهای جنگی دفاع مقدس دیده نمی شود.

 Ekhrajiha

     بهر حال ما این فیلم را در طول سفر از طریق تلویزیون اتوبوس مشاهدات نمودیم و همچین بگی نگی خوشمان آمد(این هم یک فعالیت فرهنگی مفید آن هم داخل اتوبوس. دیگر چه می گویید؟). تصمیم گرفتیم که حتما با دوستان (با دوستان؟ با کیا؟ کی میاد بریم سینما؟) برویم و این فیلم را ببینیم. توصیه می کنم این فیلم را حتما چند نفری ببینید، حالش بیشتره.
     همین الآن به ما خبر رسید که این فیلم مدت هاست که اکرانش تمام شده است و لذا فعلا سینما را بی خیال. بعد از عمری خواستیم به سینما مشرف شویم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 12:22  توسط سعید | 

این بار بر اساس چند رباعی زیبا از جناب حافظ، ما هم هوس کردیم افاضاتی بنمائیم. با اجازه حضرتش.

حضرت حافظ می فرمایند:
نی قصه‌ی آن شمع چگل بتوان گفت          نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست     یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

و ما افاضات نمودیم که:
نی قصه خود را به تو بتوانم گفت       نی تا که بود غصه تو بتوان خفت
از حسرت تو بر لب جو مویه کنان       کای عمر برفتی تو چه آسان و چه مفت

وحضرت حافظ می فرمایند:
در آرزوی بوس و کنارت مردم      وز حسرت لعل آبدارت مردم
قصه نکنم دراز کوتاه کنم           بازآ بازآ کز انتظارت مردم

و ما افاضات نمودیم که:
در آرزوی جمال تو افسردم                وندر تب دیدار توام پژمردم
از عمر نمانده چیزی و وای که من      در حسرت یک خانه خریدن مردم

و نیز حضرتش می فرمایند:
من با کمر تو در میان کردم دست          پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداسـت از آن میان چو بربست کمر      تا من ز کمر چه طرف خواهم بربسـت

وما:
بی پول شدم و به جیب خود بردم دست     گفتم دو سه شاهی لااقل در آن هست   
افسوس نبود هیچ و کنون تا سر برج          زین رنج گران چگونه من خواهم رست

و باز جناب حافظ می فرمایند:
با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی      کنجی و فراغتی و یک شیشه می
چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی      منت نبریم یک جو از حاتم طی

واقعا که آخر ملاحت و زیبایی است این رباعی. آدم کَفَش می بُرد. چه کنیم. حضرت حافظ است دیگر.
و حالا مای سودا زده افاضات کرده ایم که:
 
با یک دو سه تا مشنگ و با منقل و بنگ      کنجی و فراغتی و صد شعر و جفنگ
چون گرم شود ز دود و دم چانه ما              بازیچه شود عربده تیمور لنگ

قربون همه شمام هستیم. تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 18:13  توسط سعید | 

     بعد از مدتها (جمعه گذشته) سیما، یک فیلم تاپ در مورد دفاع مقدس گذاشت که واقعا دیدنی بود. اصلا معلوم بود که فیلم تو رده فیلم ها ی سینمای جنگ یک سر و گردن از بقیه بالاتر است. فیلم سرزمین خورشید به کارگردانی احمدرضا درویش، با اون جلوه های ویژه بی عیب و نقصش(محسن روزبهانی)، فیلم برداری بی نظیرش(محمد آلادپوش) و اون موسیقی نابش(مرحوم بابک بیات) و همینطوز بازی زیبای گلچهره سجادیه واقعا فیلم شایانی است. در یکی از لحظه های پر تنش فیلم که یکی از نقاط اوج فیلم نیز هست، آنجا که روی پل، خودروی رزمنده ها منفجر می شود و آمبولانس نیز از کار می افتد و زیر چرخهای تانک عراقی له میشود، این موسیقی فیلم است که در کنار اون فیلم برداری و جلوه های ویژه، روح ترا تا خود خرمشهر می برد، تا دل جنگ، در کنار آتش وخون، تویی و ظلمی عیان و بی رحم و ناتوانی ات که هیچ کاری نمی توانی بکنی، فقط می توانی نگاه کنی و بغض و بغض ...-به چه گناه کشته شدند ؟- و بعد، هم ذات پنداری با اونهایی که جا مانده اند، سرگردان و بی پناه و نمی دانند به کدام طرف باید بگریزند...
  سرزمین خورشید    همیشه از آهنگ فیلم صخره (The Rockبا بازی شون کانری و نیکلاس کیج سال 96) اونجایی که دو گروه توی زندان آلکاتراس به سمت هم تیراندازی می کنند خیلی خوشم میومد. اون آهنگ تلخی اون صحنه رو چند برابر می کرد و اما اینجا، توی این فیلم، موسیقی بابک بیات یه چیز دیگه است. خداش بیامرزاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 13:37  توسط سعید | 
بعد از این که جناب حسین خان آن معما را اندر احوالات روانشناسانه بنی بشر ارائه فرمودند، ما هم معمایی به عرض شما می رسانیم که خالی از لطف نیست تا بگوییم که ما هم هستیم. (البته میدانیم که جناب حسین خان این معما را قبلا حل کرده اند... نه!، هر کار کردیم نتوانستیم نگوییم: اولین کسی که این معما را حل کرد خوب معلوم است دیگر شیخنا بود...).

    آیا شما جزء 2 درصد افراد باهوش دنیا هستید؟ پس مسئله زیر را حل کنید و دریابید که در میان افراد باهوش جهان قرار دارید یا خیر.

هیجگونه کلک و حقه ای در این مسئله وجود ندارد و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. امیدوارم شما جزء این 2 درصد باشید.

1. در خیابانی، 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.
2. در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
3. این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.

سوال: کدام یک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:
1. انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
2. مرد سوئدی، یک سگ دارد.
3. مرد دانمارکی چای می نوشد.
4. خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
5. صاحب خانه سبز، قهوه می نوشد.
6. شخصی که سیگار PallMall می کشد پرنده پرورش می دهد.
7. صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
8. مردی که در خانه وسطی زندگی می کند، شیر می نوشد.
9. مرد نروژی در اولین خانه زندگی می کند.
10. مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد، زندگی می کند.
11. مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی میکند.
12. مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
13. مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
14. مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
15. مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

آلبرت انیشتین این معما را قرن نوزدهم میلادی نوشت. به گفته وی 98 درصد از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند. شما چظور؟

منبع: مجله اطلاعات علمی، سال نوزدهم، شماره 6، فروردین 84
می توانید صفحه مربوطه را از اینجا بردارید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت 18:10  توسط سعید | 

بعضی وقتها یه احساسی وجود آدمو در بر می گیره که نمی تونه نسبت به اون بی تفاوت باشه و فکر می کنه باید یه کاری بکنه. مثلا حرفی بزنه چیزی بگه شعری بخونه یا شعری بگه...

چندی است که من دربدر کوچه حیرانی خویشم
                                  غمگین و پریشم
                                  ماتم زده در باغ خزان دیده ی خویشم
                                                              امان از دل ریشم

اسب خردم را هوس افسار گرفته است
                     بس زار گرفته است
                     صد حسرت و افسوس به پشت سر و صد آه به پیشم
                                                              امان از دل ریشم

از بس به دل خسته بگفتم خبری نیست
                             این زخم تری نیست
                             بر زخم ترم مار جفا هم زده نیشم
                                                             امان از دل ریشم

دیدیم سبوی طرب و جام گرفتیم
                    مستانه ز پیر طرب انعام گرفتیم
                        چرخی زده ساقی و بگفت باز بریزم
                                                گفتم کم و بیشم
                                                           امان از دل ریشم

من دلهره ی عاشق و معشوقه ندانم
                           مستی نتوانم
                           پس چیست ربوده است ز سر عقل و چنین تاب و توانم
                                      من هیچ ندانم
                                      از بس که پریشان زده و خسته و آزرده خویشم
                                                           امان از دل ریشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت 15:52  توسط سعید | 

     خر مگسی را در نظر بگیرید که عمرش رو به پایان است و در گوشه خانه ای پشت پنجره اتاق نشیمن دارد آخرین لحظه های حیاتش را می گذراند:
     حس می کرد تنش سنگین تر شده، شاید بالهایش ناتوانتر. نمی دانست این ناتوانی از کجا سرچشمه می گیرد. تا کنون چنین تجربه ای نداشته بود. انگار بالهایش را به زنجیر بسته بودند.دیگر حسی برایش نمانده بود. رمقی در وجودش نبود و هر چه بیشتر تلاش می کرد کمتر نتیجه می گرفت. درد همچون تازیانه های صاعقه در بدنش دویدن گرفت. دیگر نمی توانست پرواز کند. باید به گوشه ای پناه می برد.انگار فهمیده بود که لحظه های آخر است. چهل هزار پنجره در شبکه چشمانش افتاد. تصور نمود می تواند جای خوبی باشد.بسوی پنجره رفت. چرخی داخل اتاق زد. سرش گیج می رفت. نمی توانست خوب تشخیص دهد. ولی می فهمید که ضربات مگس کش همچون تازیانه های مرگ در اطرافش باریدن گرفته است. پیش تر ها قبل از آن که به این فلاکت در افتد، در افتادن با بنی بشر و آن مگس کش مسخره اش به بازی کودکانه ای می مانست که لحظاتش را مفرح می کرد و به عجز و حماقت حریف می خندید. اما اینک هجوم مرگ عاجزش کرده بود.ناگهان دردی خشک و کوبنده در تمام وجودش خانه دواند. بدون این که از خودش اراده ای داشته باشد حس می کرد که به گوشه ای دارد پرتاب می شود.چشمهایش، آن چهل هزار چشم هر کدام تصویر مبهمی را مخابره می کردند. یکی سایه مگس کش را می دید که چون فواره مرگ فرود می آمد و دیگری شیشه نیم شفافی که آن سویش نور بود و آزادی و آن یکی دیگر پنجره ای که می تواند شاهد آخرین لحظات رقت بارش باشد. تمام زندگیش پیش چشمش آمده بود. احساس می کرد که حالا نوبت اوست.او که هم نوعان زیادی را در این پشت پنجره ها دیده بود که با مرگ دست و پنجه نرم می کنند و خودش بارها و بارها به راحتی گریخته بود. اما اکنون چنگال نیرومند مرگ تاب و توان از کفش ربوده بود.در یک آن ضربه ای دیگر بر بدنش احساس کرد.دست و پایش در هم شکست و مایع بیرنگ و لزجی بر شیشه پنجره نقش بست.نقش بر زمین شد. بال هایش شکسته بود و دیگر یارای آن نداشت که برخیزد. تیرکی از نور از پشت پنجره بر چهره اش می تابید و او آرزو می کرد که ای کاش می توانست از این ریسمان نور بالا رود و بگریزد. هنوز امیدوار بود و هنوز به فکر فرار. وقتی دید بالهایش همچون درختان شکسته در سیلاب بیهوده پیچ و تاب می خورند و دست و پایش همچون شاخه های خشک یخ زده، کرخت و بی حرکت شده اند، دلش از شدت اندوه گُر گرفت و تمنای گریز در اعماق وجودش به زاری نشست. یأس همچون اهریمنی مخوف بال های سیاه و تاریکش را بر لحظه های پر اضطراب امیدواریهایش کشید و حسرت و فغان همنشین ضجه های غمبارش شد و انتظار مرگ همسفر بی فروغ زندگیش. باید می پذیرفت که دیگر امیدی نیست. که آخر راه است. چشم های بی فروغش به روزنه نور خیره گشت. گذشته شکوهمندش همچون فیلمی مفرح پیش دیدگانش می آمد. باید می دانست که نوار شادکامی هایش بی پایان نخواهد بود و هزار خانه دید. هزار خانه که روزنه نور را قطع کرد و هر لحظه نزدیکتر می شد....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/05ساعت 9:6  توسط سعید |