تبليغاتX
باکمالات
من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم

     با این اوضاعی که فعلا درگیرش هستیم به یاد شعری از مرحوم نسیم شمال افتادم که:

دوش رفتم مدرسه در حجره ملا رجب
ديدمش مي كرد دور حوض مسجد را وجب
گفتم  اي  داراي  اسرار و علوم  محتجب
اين وجب يعني چه؟ گفت از كارها منما عجب
                           العجب  ثم العجب بين  الجمادي  و الرجب

والی آخر
و لذا ما هم طاقت نیاوردیم و افاضاتی نمودیم که اینک به خامه تقریر در می آوریم. البته این حقیر ناتوان کجا و جناب سید اشرف الدین کجا.

دوش رفتم شرکت یار قدیمم مش رجب
دیدمش می کرد دور میز خود را هی وجب
گفتمش آخر چه کار است این ای یار شفیق
گفت از بیکاری است این زین سبب منما عجب

گفتم آخر مش رجب بعد از وجب خواهی چه کرد
گفت شاید با مگس کش با مگس سازم نبرد
گفتمش آنگه که فارغ گشتی از پیکار چه؟
گفت شاید چرتی یا نوشیدن یک آب سرد

گفتم اما بعد آن چه؟ بعد آن تکلیف چیست؟
گفت راه چاره ای در پنجه ی تدبیر نیست
یا در اینترنت پلاسیم یا که بالای تراس
یا در این اندیشه که اقبال در دستان کیست

گفتمش شاید بدست صاحب ملک و زمین
گفت یا شاید بدست مردم بالا نشین
من همی دانم که با بالا و پستی اینچنین
در حساب ما ولی چیزی نمی آید یقین

گفتمش راهی در این بیراهه پیدا می کنی
صبح دولت می دمد روزی تماشا می کنی
بر در این شب پرستان طبل بیداری مکوب
گوش کر چیزی نفهمد خویش رسوا می کنی

گفت بازار بس کساد است راه دشواری دراز
صبح دولت می کند با شرکت ما ناز، ناز
تا که روزی بر دمد بر حجره ما آفتاب
ای دل بیچاره با این بی نوایی ها بساز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 11:7  توسط سعید | 
در پی فرا رسیدن عنقریب فصل خزان و بقول آن عزیز (اخوان ثالث) "پادشاه فصل ها پاییز"  بر آن شدیم تا افاضاتی بنماییم.   و این گونه شد که ...

پاییز رسیده است و من اما نگرانم
زان رو که منم در پی پاییز روانم
گر باد خزانی بوزد بر تن زارم
بر شاخه ی زندگی نشستن نتوانم

پاییز رسیده است، و من با دگرانم
غافل زخود ایام جوانی گذرانم
دانم که چو لبریز شود کاسه عمرم
از ماتم بر باد شدن جامه درانم

پاییز رسیده است و ز شاخ زندگانی
برگ دگری رفته به تاراج خزانی
بر پای من خسته ی بی حوصله افتد
گوید که چه زود طی شد ایام جوانی

پاییز رسیده است و هنوز هم نگرانم
هر آینه از بغض گریبان بدرانم
کاین عمر که چون برگ خزان پا به رکاب است
صد حیف که هر دم به بطالت گذرانم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 10:39  توسط سعید | 

     در قسمت قبل خواندیم که پس از آن که دلخوری برادران به موانست بدل گردید، برادر سوم با خود بگفت:"اکنون که کار برادران بر وفق مراد آمد و گره این فرقت به سر انگشت تدبیر باز شد، باید که سخن سنجیده گفت و عمل شایسته کرد که که گفتار نیکو زمانی جمال دهد که بر کردار ستوده پیوندد و بیمار چون راه علاج را شناخت، اگر به کار نبست از فایده علم بی بهره باشد. پس علم خود را باید در کار داشت و از ثمره عقل انتفاع باید گرفت و بدین سبب برادران را ندا در داد که: ... "  واینک ادامه ماجرا:

     ای برادران همخون من، بزرگان گفته اند که از فرایض جهانداری آن است که تدبیر کارها بر اساس سیاست فرموده آید، چه، مال بی تجارت و علم بی مذاکرت و ملک بی سیاست پایدار نباشد و خردمند را نسزد که به بسیاری مال، شادی کردن و به اندکی آن غم خوردن و باید آن مال را شمرد که بدان هنری بدست آید. برادران گفتند: سخن درشت و با قوت راندی، و لیکن، سخن هرچند درشت با چنین برهان، سمع قبول افتد و اینک بگو منظور تو چیست؟
     برادر سوم با خود بیندیشید: اکنون وقت تدبیر است که تدبیر در این هنگامه بی فایده نیست و عاقل از منافع دانش هرگز نومید نگردد. پس برادران را گفت: مرا از علم جامه ایست و از دانش گوهری که سال ها در طلب آن جان عزیز، رنجور نمودم و تن خسته، فرسوده کردم و اینک به مدد اندیشه گران و همت تمام، متاع گرانقدری دارم که محصول فکر است و حاصل سال ها تلاش و ریاضت. و اما شما برادران، صاحبان قدرت هستید و اربابان ثروت، و بازارهای سهام و راه های درآمد همه در پنجه شمایند و بزرگان اقتصاد و مجریان سیاست همه رعیت شما. و همی خواست بگوید که: "و من به یاری شما نیازمندم که در این سرزمین، در کوچه پس کوچه های تاریک اقتصاد، از پای درافتادم و در این تالاب تفکرات مدیریتی رماتیسم بگرفتم و در شوره زار سخنان گهربار اربابان رعیت و بزرگان مُلک امیدوار و پرتلاش پوست به استخوان رسید و دریغا که دیده جز سراب ندید و دریافتم که در این وادی پرنده فضیلت به سپهری بلند پرواز نتواند کرد که در این دیار آسمان بس کوته و زمین همی پست می نماید و مِلک اما طلایی است که عیار آن به حساب نیاید و چرای آن با عقل معنی نگردد. و با این همه بود و نبود، این همه اما و اگر، سوء حاضمه بگرفتم و ضعف اعصاب..." اما نگفت و خود را سخت کنترل بکرد و شتر افسار گسیخته عقده هایش را به هر کلکی بود مهار نمود و نگذاشت که برادرانش همی دریابند که وی چه تفکرات خَفنی دارد و در چه پیسی دهشتناکی درافتاده است. و بگفت: اینک بنای کاری جدید بر قاعده و خرد می گذاریم که جمال فضیلت و وقار است، زیرا که منافع آن تمام و فواید آن، خلایق را شامل می گردد. هر چند ارادت من، متضمن رای شما نیست، اما خدای تعالی عزم شما را قرین خیر و صلاح و سلامت گرداند.
     برادران گفتند: جان کلام تو چیست و رای تو کدام است که بدین منزلت سخن می گویی. آنچه دانی باز نمای و آنچه خواهی باز گوی که مهمات را تاخیر بر نگیرد و خردمند کار امروز به فردا نیفکند.

و شیخنا از سخن باز ایستاد. پرسیدیم: یا شیخ، چه شد لب فرو بستی؟ بفرمود: تا این برادر بیندیشد که جان کلام را چگونه به عرض برادرانش برساند، ما نیز لبی تر کنیم و چایمان را بنوشیم که سرد شد. و ما دانستیم که این قصه سر دراز دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 16:26  توسط سعید | 

   Havking1  استفن هاوکینگ یکی از بزرگترین دانشمندان فیزیک نظری معاصر و به اعتقاد بعضی از دانشمندان برجسته ترین فیزیکدان بعد از انیشتن است. شاید چهره او را در حالی که روی صندلی چرخدارش نشسته است و به کمک ابزارهای نوین رایانه ای به تکمیل نظریاتش می پردازد دیده باشید.
استفن هاوکینگ در سال 1942 در جریان جنگ جهانی دوم در شهر آکسفورد انگلستان به دنیا آمد. در نوجوانی دانش آموز برجسته ای نبود. خواندن را به کندی آموخت و دست نوشته هایش مایه ناامیدی معلمانش بود. در 17 سالگی تحصیلات خود را در دانشگاه های آکسفرد و کمبریج در رشته فیزیک آغاز کرد.در 21 سالگی دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد کمبریج در شاخه کیهان شناسی بود که به بیماری فلج تدریجی عضلات (ALS) مبتلا شد. این بیماری موجب از هم پاشیدگی سلول های عصبی نخاع و مغز که فعالیت های ارادی ماهیچه ها را تنظیم می کند، می شود. او در خصوص بیماریش می گوید: "زمانی که انسان با امکان مرگ زودرس مواجه می شود، به این نکته پی می برد که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد و خیلی کارها هست که انسان می خواهد انجام دهد." هر چند بیماری او را افسرده و بی انگیزه کرده بود اما ازدواجش با جین وایلد که دارای شخصیتی مذهبی بوددوباره شادی را به زندگیش باز گرداند. استفن در این مورد می گوید: "نامزدی زندگی مرا تغییر داد. به من چیزی داد که برای آن زندگی کنم. مرا در زنگی مصمم کرد. بدون کمک های جین قادر به ادامه زندگی نبودم و اراده ای هم برای آن نداشتم." (قابل توجه همه اهل محل و بر و بچ عزب و همچنین اونایی که همه چیز دارند الا امید به زندگی، مخصوصا از وقتی "زن" گرفته اند!!!! ) و از آن پس با تلاش و جدیتی که در تحقیقاتش به خرج می داد در تحصیلاتش پیشرفت چشمگیری کرد بطوری که در سال 1965 از یکی از کالج های کمبریج به نام "گانویل و کیس" بورس پژوهشی گرفت و در همان سال ازدواج کرد. جین لیسانس خود را در دانشگاه لندن در رشته آموزش زبان تمام کرد و پایان هفته را به کمبرج می رفت و رساله دکترای هاوکینگ را برای او تایپ می کرد. در اواخر دهه 60 هاوکینگ از راه رفتن باز ماند و از آن پس وی با کمک صندلی چرخدار به فعالیت می پردازد.
     اما چیزی که زندگی هاوکینگ را متمایز می سازد، امید است. بیش از 40 سال از زمانی که پزشکان تشخیص دادند هاوکینگ 2 یا 3 سال بیشتر زنده نخواهد ماند می گذرد.(این هم قابل توجه اونایی که دکتر میگه تا 2 یا 3 سال دیگه بیشتر زنده نیستی اما 2 - 3 ماه بعد غزلو می خونن)
خوب تا اینجا چطور بود؟ راجع به فعالیت ها و نظریات علمی این دانشمند بزرگ تا دلتان بخواهد در اینترنت می توانید بیابید. فقط این جمله آخری را هم عرض کنم تا حسابی کف کنید و بعدش هم رخصت!!!
     شگفت انگیزتر از همه این ها مغز این مرد است که نظریه پردازی ها و رهگشایی ها از آن می تراود. او برای محاسبات طولانی و پیچیده ریاضی و نجومی خود حتی از نوشتن ارقام روی کاغذ محروم است و باید همه عملیات های پیچیده و گسترده ریاضی را در مغز خود انجام دهد و نتایج را در حافظه اش نگه دارد. بدین گونه فقط با مغزش زنده است.(این هم قابل توجه ....؟؟ .... هوم.م.م.م؟.... خودم!)

منبع: مجله دانشمند، سال 45، شماره 525، تیرماه 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 14:46  توسط سعید |