![]() |
![]() |
|
| من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم |
|
"ای تشنۀ عزیز من، ایمان مجروح من، من از چشمهای معصوم تو که در این سراب سوخته، قرنها است بر من و دستهای لرزان و آوارۀ من خیره مانده اند، شرم دارم. دلم بر لبهای چاک خورده و حلقوم لطیف و نازک تو که چشم بر راه من باز مانده اند می سوزد..." ماه رمضان هم آمد و رفت. نم نمک آمد و پر شتاب رفت و ما همچنان تهیدست ماندیم. خوشا به حال آنان که خوشه ای چیدند و از از این بزم، جامی برگرفتند و دریغا ما که مشتاق آمدیم و حسرت زده می رویم. نه حسی از بلوغ، نه حاصلی از ادراک و نه کوله باری از بینش و نه حتی بارقه ای از نور. هیچ، کاش اینگونه نباشد! اما اگر براستی جز این است پس کجاست آن خون تازه ای که باید در رگهای همتم جاری می شد؟ چه شد آن تنِ باران زده؟ آن دست های رهایی و نیاز؟ اینک منم، ماتم زده و بی حاصل. گر بیایی آه من، رؤیای من ای عشق گر بیایی درد من، درمان من گر بیایی ای سراپا شور و غوغا، پر تمنا، شعلۀ سرکش گر بیایی ای سراپا راز... تو ای آه دل من، نالۀ جانسوز کجایی اشتیاق ناشکیبای من ای راز تمنا آشنای دور شب و روزم به یکسان می رود بی حاصل و خاموش به سوی بی سرانجامی کجایی آنِ مهجور من ای ایمان رنجورم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/20ساعت 14:28 توسط سعید |
|
|
نهج البلاغه را که ورق می زنید می توانید تنهایی و مظلومیت امام علی را در آن به خوبی ببینید و حس کنید. رنجش از یاران سست رای و نکوهش اهل کوفه و تنهایی و تنهایی و تنهایی... "...تا کی و تا چند با شما ملاطفت و مدارا کنم چنان که با کره شتر کوهان سائیده و جامۀ کهنه ای که از هر طرف درز گرفته شود از طرف دیگر پاره گردد. هرگاه دسته ای از مهاجمان شام به شما یورش می آورند، هر مردی از شما درب خانه را بروی خود می بندد و مانند سوسمار در سوراخش و کفتار در لانه اش به خانه ها پناهنده می شوید. به خدا ذلیل کسی است که شما یاریش کنید و هرکس شما را به طرف دشمن اندازد، با پیکان زه زده تیراندازی کرده. شما والله در تفریگاه ها فراوانید و در زیر پرچم ها بسیار اندک..." خطبه 69 "...به خدا سوگند من گمان دارم این مردم(یاران معاویه) بزودی به همه جا مسلط شده و بر شما چیره می شوند، چه، آنها در باطل خود هم رأیند و شما از حقتان متفرقید، شما امام خود را در حق نافرمانی می کنید و آنها پیشوای خود را در باطل فرمان برند، آنها به صاحب خود ادای امانت می کنند و شما خیانت می ورزید، آنها در سرزمین خود به اصلاح می کوشند، شما به فساد می پردازید. چنان اطمینان من از شما سلب شده که اگر شما را بر حفظ ظرف مسینی امین گردانم، می ترسم دسته آن از میان برود...." خطبه 25 "...رویتان زشت و زبونی هم آغوشتان باد! که شما فقط هدف شده اید که از هر سو نشانۀ تیر دشمن شوید. غارتگران از هر طرف بر شما می تازند و شما در خانه نشسته بر آنها نمی تازید. آتش جنگ به جان شما افروخته می شود و شما به فکر جنگ با آنان نیستید. خداوند آشکارا معصیت می شود، شما رضایت داده، پروا ندارید. چون شما را در روزهای تابستان فرمان بسیج به طرف دشمن دهم گویید هوا به شدت گرم است، مهلتی ده تا فشار گرما سبک شود. چون درروزهای زمستان شما را فرمان بسیج دهم گویید هوا بسیار سرد است صبر کن تا سرما فروکش کند. همه این سخنان برای فرار از گرما و سرما است. چون شما از سرما و گرما می گریزید، به خدا سوگند از شمشیر گریزان ترید. ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/13ساعت 16:45 توسط سعید |
|
|
یکی از زیباترین شعرهایی که تا کنون در باره امام علی(ع) خوانده ام، شعر استاد موسوی گرمارودی است به نام "در سایه سار نخل ولایت" که متن کامل آنرا در اینجا آورده ام. با اجازۀ حضرتش و با اجازه جناب استاد. در سایه سار نخل ولایت (به یاد بود شهادت امام علی(ع)) خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد شگرفی تو عقل را دیوانه می کند شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد زمان در خشم تو از بیم سترون می شود چشمی که ترا دیده است چشم خداست هلا ای رهگذار دارالخلافه چگونه شمشیری زهرآگین به پای تو می گریم هنگام که همراه آفتاب در احد که گل بوسهء زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود، کدام وام دارترید؟ دری که به باغ بینش ما گشوده ای شعر سپید من روسیاه ماند الله اکبر! خجسته باد نام خداوند علی موسوی گرمارودی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/11ساعت 5:23 توسط سعید |
|
|
این شب و روزهای ماه رمضان با نام مولا امیرالمؤمنین عجین شده است. و من هر چه کردم نتوانستم چیزی درخور بنویسم. لذا به سخنان حضرتش بسنده کردم. گزیده ای از نامه حضرت امیر(ع) به فرزندش امام حسن(ع): در هر کاری خود را به پروردگارت بسپار که خود را دژی استوار و قلعه ای نگهدار درآورده ای. تنها از پروردگارت بخواه زیرا که هم بخشش و هم نومیدی به دست اوست. بهترین گفتار سخنی است که سود بخشد و بدان که دانش بی بار و بر هرگز پسندیده نیست و نیز از دانشی که آموختنش روا نیست، هیچ بهره ای نباشد. خویشتن را از هر گونه پستی و فرومایگی باز دار، هر چند ترا به آرمانت رساند، زیرا هرگز برای آنچه از خود بر سر این کار می گذاری، عوض نگیری و بر نداری. و زنهار، به آرزو دل مبند که کار بی خردان است و خرد به خاطر سپردن تجربه ها است و بهترین تجربه ها آن است که ترا پند آموزد. همواره فرصت را غنیمت شمار پیش از آن که به حسرت و اندوه انجامد. خشم خویش را اندک اندک فرو خور که من فرجامی شیرینتر و پایانی گواراتر از آن ندیده ام، و در برابر آن که بر تو خشم می گیرد نرمخو باش، باشد که به نرمی و مهر گراید. هرگاه خواستی از برادرت ببُری، جایی برای وی از دوستی باقی گذار تا اگر روزی پشیمان شد، راهی برای بازگشت داشته باشد. وبدان پسرم، که روزی بر دو گونه است. یکی روزی و رزقی که تو آن را بجویی و دیگر آن روزی که ترا بجوید و اگر تو بسوی او نروی، او به سوی تو می آید. چه زشت است فروتنی کردن به هنگام نیازمندی و جفاکاری به گاه بی نیازی. زنهار، از آنهایی مباش که پند و اندرز در آنها اثر نمی کند مگر به آزاز و زور، که خردمند با دانش و ادب پند گیرد. هوس رانی با بدبختی انبازند. غریب کسی است که دوست و یاوری ندارد. هر که پا از حق برون نهد به تنگنا در افتد، و هر که قدر خویش بداند هماره پایدار ماند. چه بسا بینا که ره گم کند و بسا کور که به راه راست درآید. در بدکاری درنگ کن زیرا هر لحظه که خواهی به سوی آن توانی شتافت. --------------------------------------------------------------------- و از سخنان حضرتش: دیر نمی پاید که معلوم شود چه کسی سود برده است و رشک برندگان افزونتری دارد. افسوس که اهل یاد از میان رفتند و مشتی حافظه باخته و فراموشکار بر جای مانده اند. به خدا سوگند چنان باطل را نقب زنم و دل آن را بشکافم تا حق از پهلویش بدر آید. پسرم، از فقر به خدا پناه جوی، که فقر ناقص کنندۀ دین است و دهشت زای عقل و عامل نفرت و بغض. ای مردم از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید که من به راه های آسمان داناترم از راه های زمین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/10ساعت 11:3 توسط سعید |
|
|
مَتَل: متل ها قصه های کوتاهی هستند که سینه به سینه نقل شده اند و از گذشته ها به دست ما رسیده اند. متلی که در اینجا می خوانید، از متل های مردم فارس است که بوسیله آقای امین فقیری جمع آوری شده است. پادشاهی بود که سه پسر نداشت که دوتایش مرده بود و یکی اش جان نداشت. آن پسری که جان نداشت رفت تو طویله ای که اسب نداشت. دید سه تا اسب هست که دوتایش مرده بود و یکی اش سه تا پا نداشت. با اسبی که سه پا نداشت و خورجینی که ته نداشت و تفنگی که لوله ندشت و کاردی که تیغه نداشت رفت به کوهی که شکار نداشت. دید سه تا شکار هست که دوتای از آنها مرده بود و یکی اش جان نداشت. با تفنگی که لوله نداشت زد به شکاری که جان نداشت و با کاردی که تیغه نداشت چنان سر شکار را برید که خون نداشت. شکاری را که جان نداشت، انداخت تو خورجینی که ته نداشت و بعد گذاشت بر پشت اسبی که سه تا پا نداشت. سوار شد. چنان اسب را راند که اصلاً سرعتی نداشت. از کتاب "قصه های مردم فارس" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/07/07ساعت 9:58 توسط سعید |
|
|
به مناسبت هفته دفاع مقدس، برای وطن، این خاک سوختۀ رازآلود، گفتیم ما هم چیزی بنویسیم تا هر چند اندک، کاری کرده باشیم. امید که مقبول افتد. وطن وطن خجسته باد نام تو بر تن خسته تو اما چشمهایت شعله پوش راز و نیازند و این لبان توست که هر صبحگاهان و من اما وطن پیش از تو هیچ سرزمینی را نمی شناختم بهارانت ترنم باران است و شعر و غزل از تو شرم دارم و اینک اما وطن و رسولان آزادی تو را از یاد نخواهم برد ای سرزمین حماسه و فریاد تو بهار منی با تو زنده ام و در تو امیدوار دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/04ساعت 11:30 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آمار روزانه |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
تفسیر نمونه Persian Data ملکوت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
باکمالات بازخوانی یک پرونده گزیر خاطرات یک "من" devinelove |
|
RSS
|