تبليغاتX
باکمالات
من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم

     "ای تشنۀ عزیز من، ایمان مجروح من، من از چشمهای معصوم تو که در این سراب سوخته، قرنها است بر من و دستهای لرزان و آوارۀ من خیره مانده اند، شرم دارم. دلم بر لبهای چاک خورده و حلقوم لطیف و نازک تو که چشم بر راه من باز مانده اند می سوزد..."
                                                                            "کویر" معلم شهید دکتر علی شریعتی

     ماه رمضان هم آمد و رفت. نم نمک آمد و پر شتاب رفت و ما همچنان تهیدست ماندیم. خوشا به حال آنان که  خوشه ای چیدند و از از این بزم، جامی برگرفتند و دریغا ما که مشتاق آمدیم و حسرت زده می رویم. نه حسی از بلوغ، نه حاصلی از ادراک و نه کوله باری از بینش و نه حتی بارقه ای از نور. هیچ، کاش اینگونه نباشد! اما اگر براستی جز این است پس کجاست آن خون تازه ای که باید در رگهای همتم جاری می شد؟ چه شد آن تنِ باران زده؟ آن دست های رهایی و نیاز؟ اینک منم، ماتم زده و بی حاصل.
آنک من و حسرت گریز، آنک من و قله های نیاز....
و اینک بثّ الشکوای من:

گر بیایی آه من، رؤیای من ای عشق
ای سراپا آفرینش
فرش زیر پات خواهم کرد
این دل پر انتظارم را

گر بیایی درد من، درمان من
ای عشوۀ محراب در چشمان من
نذر دیدار تو خواهم کرد
این دو چشم بی قرارم را

گر بیایی ای سراپا شور و غوغا، پر تمنا، شعلۀ سرکش
خرمن بزم تو خواهم ساخت
هستی پر اضطرابم را

گر بیایی ای سراپا راز...

تو ای آه دل من، نالۀ جانسوز
کجایی ای شرار ناشکیبا، ای خروش مست ناآرام
بیا برگیر زنجیر هوی از دست و پای همتم
بیا وا کن کلاف در هم تردیدهایم
بیا آتش بزن ای شعلۀ سرکش
بسوزان راحت و آرامش و  این جان پر اوهام را
بیا بیتاب کن روح ز پا افتادۀ دربند حسرت را
بیا تا غرق دریای توسازم
جان زار پر ملالم را

کجایی اشتیاق ناشکیبای من ای راز تمنا آشنای دور
منم گم کرده ره در شوره زار این کویر درد
ز پا افتاده در شبهای نافرجام این صحرا
به دوشم کوله باری نیست
به دستانم چراغی نیست
غریب و زار و مهجورم
نگاهی، آشنایی نیست
دریغا آه سردم بر تن این خاک مرده در نمی گیرد

شب و روزم به یکسان می رود بی حاصل و خاموش
نه فریادی، نه عصیانی، نه موجی و نه طوفانی
کسی خواب مرا بر ساحل این زندگانی برنیاشوبد
خیال نازنینی، اشتیاق مهربانی
چه تنها مانده ام من
کولی آواره ای کز عمق این شبهای نا فرجام
به سوی بی سرانجامی
هراسان راه می پوید

به سوی بی سرانجامی
همانجا کز بر و بامش غبار حزن می بارد
و من اما ملول از این همه آوار جانفرسا
که همچون خواب من خاموش و سنگین است
خروش موج خشم آلوده ای خواهم
که بر این ساحل نسیان بکوبد وحشی و غران
و خواب مرگ را در عمق ناپیدای روح خامشم آشفته گرداند
طنین نعرۀ رعدی
که برق آسا تمام هستیم را شعله ور سازد

کجایی آنِ مهجور من ای ایمان رنجورم
کجایی موج من، دریای من، طوفان ناپیدا
کجایی ناخدای زورق خورشید
بیا دستی برآور، من فرو افتاده بر خاکم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 14:28  توسط سعید | 

     نهج البلاغه را که ورق می زنید می توانید تنهایی و مظلومیت امام علی را در آن به خوبی ببینید و حس کنید. رنجش از یاران سست رای و نکوهش اهل کوفه و تنهایی و تنهایی و تنهایی...
     زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
     شیر خدا و رستم دستانم آرزوست "مولوی"

     "...تا کی و تا چند با شما ملاطفت و مدارا کنم چنان که با کره شتر کوهان سائیده و جامۀ کهنه ای که از هر طرف درز گرفته شود از طرف دیگر پاره گردد. هرگاه دسته ای از مهاجمان شام به شما یورش می آورند، هر مردی از شما درب خانه را بروی خود می بندد و مانند سوسمار در سوراخش و کفتار در لانه اش به خانه ها پناهنده می شوید. به خدا ذلیل کسی است که شما یاریش کنید و هرکس شما را به طرف دشمن اندازد، با پیکان زه زده تیراندازی کرده. شما والله در تفریگاه ها فراوانید و در زیر پرچم ها بسیار اندک..." خطبه 69

     "...به خدا سوگند من گمان دارم این مردم(یاران معاویه) بزودی به همه جا مسلط شده و بر شما چیره می شوند، چه، آنها در باطل خود هم رأیند و شما از حقتان متفرقید، شما امام خود را در حق نافرمانی می کنید و آنها پیشوای خود را در باطل فرمان برند، آنها به صاحب خود ادای امانت می کنند و شما خیانت می ورزید، آنها در سرزمین خود به اصلاح می کوشند، شما به فساد می پردازید. چنان اطمینان من از شما سلب شده که اگر شما را بر حفظ ظرف مسینی امین گردانم، می ترسم دسته آن از میان برود...." خطبه 25

     "...رویتان زشت و زبونی هم آغوشتان باد! که شما فقط هدف شده اید که از هر سو نشانۀ تیر دشمن شوید. غارتگران از هر طرف بر شما می تازند و شما در خانه نشسته بر آنها نمی تازید. آتش جنگ به جان شما افروخته می شود و شما به فکر جنگ با آنان نیستید. خداوند آشکارا معصیت می شود، شما رضایت داده، پروا ندارید. چون شما را در روزهای تابستان فرمان بسیج به طرف دشمن دهم گویید هوا به شدت گرم است، مهلتی ده تا فشار گرما سبک شود. چون درروزهای زمستان شما را فرمان بسیج دهم گویید هوا بسیار سرد است صبر کن تا سرما فروکش کند. همه این سخنان برای فرار از گرما و سرما است. چون شما از سرما و گرما می گریزید، به خدا سوگند از شمشیر گریزان ترید.
     ای مرد نمایان نامرد! ای کودک صفتان بی خرد که عقل های شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمی دیدم و هرگز نمی شناختم. به خدا سوگند که آشنایی با شما جز پشیمانی حاصلی نداشت و اندوهی غم بار سرانجام آن شد. خدا شما را بکشد که دلم را خون کردید و سینه ام لبریز از خشم شماست و کاسه های غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید تا آنجا که قریش در حق من گفت: "پسر ابی طالب مردی دلیر است ولی دانش نظامی ندارد". خدا پدرشان را مزد دهد. آیا یکی از آنها تجربه های جنگی سخت و دشوار مرا دارد؟ یا در پیکار توانسته است از من پیشی بگیرد؟ هنوز بیست سال نداشتم که در میدان نبرد حاضر بودم و هم اکنون از شصت سال گذشته ام. اما دریغ، آن را که فرمان نبرند، تدبیری نخواهد داشت." خطبه 27

     ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت 16:45  توسط سعید | 

یکی از زیباترین شعرهایی که تا کنون در باره امام علی(ع) خوانده ام، شعر استاد موسوی گرمارودی است به نام "در سایه سار نخل ولایت" که متن کامل آنرا در اینجا آورده ام. با اجازۀ حضرتش و با اجازه جناب استاد.

                  در سایه سار نخل ولایت  (به یاد بود شهادت امام علی(ع))

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیوارۀ اهرام می گذرد یا بر خشتی خام.
تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای
و زمین گویچه ای است به بازی در مشت تو
و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو
و رود عظیم تاریخ
جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد
و از بند شمشیرت کلۀ فرعونان آویزان

پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای
و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را از سر طیبت با انگشت خاطر می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشۀ افطار را به سحر می شکستی
و یا در آوردگاه به شکستن بندگان بت کمر می بستی

چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانۀ بچّگان یتیم،
و در بازار تنگ کوفه؟!

پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوستۀ تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا فصل خدایی حجاز، فیصله یافته است؟
نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!

خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد
با گریۀ یتیمکان کوفه همنوا مباش

شگرفی تو عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خودسوزی وا می دارد
خرد به قبضه شمشیرت بوسه می زند
و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید
امّا
چون از این آمیزۀ خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و طوفان، از خشم تو، خروش را
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است
سحر از سپیدۀ چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازِۀ زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار لبخند تو نیست

زمان در خشم تو از بیم سترون می شود
شمشیرت به قاطعیت سجّیل می شکافد
و به روانی خون از رگها می گذرد
 به ظرافت شعر در مغز می نشیند
و چون فرود آید جز با جان بر نخواهد خاست

چشمی که ترا دیده است چشم خداست
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانۀ عمار
یا در کاسۀ سر ابوذر!

هلا ای رهگذار دارالخلافه
ای خرما فروش کوفه
ای ساربان سادۀ روستا
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشتید
علی را دیده اید
گیرم بی که هیچش نشناخته باشید!

چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟
چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!

به پای تو می گریم
با اندوهی بالاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشم همۀ محرومان می گریم
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام شعر شبانۀ غم توست

هنگام که همراه آفتاب
به خانۀ یتیمان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دست مایۀ شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هُرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید
آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای نمانده بود؟

در احد که گل بوسهء زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،
از کدام بادۀ مهر مست بودی
که با تازیانۀ هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!

کدام وام دارترید؟
دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من روسیاه ماند
 که در فضای تو به بی وزنی افتاد
-هر چند کلام از تو وزن می گیرد-
وسعت ترا چگونه در سخن تنگمایه بگنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی

الله اکبر!
خدا نیز به شگفتی در تو نمی نگرد؟
تبارک الله ، تبارک الله
تبارک اللهُ احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی.

                                               علی موسوی گرمارودی
                                                                       رمضان 97

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 5:23  توسط سعید | 

    این شب و روزهای ماه رمضان با نام مولا امیرالمؤمنین عجین شده است. و من هر چه کردم نتوانستم چیزی درخور بنویسم. لذا به سخنان حضرتش بسنده کردم.

گزیده ای از نامه حضرت امیر(ع) به فرزندش امام حسن(ع):

در هر کاری خود را به پروردگارت بسپار که خود را دژی استوار و قلعه ای نگهدار درآورده ای. تنها از پروردگارت بخواه زیرا که هم بخشش و هم نومیدی به دست اوست.

بهترین گفتار سخنی است که سود بخشد و بدان که دانش بی بار و بر هرگز پسندیده نیست و نیز از دانشی که آموختنش روا نیست، هیچ بهره ای نباشد.

خویشتن را از هر گونه پستی و فرومایگی باز دار، هر چند ترا به آرمانت رساند، زیرا هرگز برای آنچه از خود بر سر این کار می گذاری، عوض نگیری و بر نداری.

و زنهار، به آرزو دل مبند که کار بی خردان است و خرد به خاطر سپردن تجربه ها است و بهترین تجربه ها آن است که ترا پند آموزد.

همواره فرصت را غنیمت شمار پیش از آن که به حسرت و اندوه انجامد.

خشم خویش را اندک اندک فرو خور که من فرجامی شیرینتر و پایانی گواراتر از آن ندیده ام، و در برابر آن که بر تو خشم می گیرد نرمخو باش، باشد که به نرمی و مهر گراید.

هرگاه خواستی از برادرت ببُری، جایی برای وی از دوستی باقی گذار تا اگر روزی پشیمان شد، راهی برای بازگشت داشته باشد.

وبدان پسرم، که روزی بر دو گونه است. یکی روزی و رزقی که تو آن را بجویی و دیگر آن روزی که ترا بجوید و اگر تو بسوی او نروی، او به سوی تو می آید.

چه زشت است فروتنی کردن به هنگام نیازمندی و جفاکاری به گاه بی نیازی.

زنهار، از آنهایی مباش که پند و اندرز در آنها اثر نمی کند مگر به آزاز و زور، که خردمند با دانش و ادب پند گیرد.

هوس رانی با بدبختی انبازند.

غریب کسی است که دوست و یاوری ندارد.

هر که پا از حق برون نهد به تنگنا در افتد، و هر که قدر خویش بداند هماره پایدار ماند.

چه بسا بینا که ره گم کند و بسا کور که به راه راست درآید.

در بدکاری درنگ کن زیرا هر لحظه که خواهی به سوی آن توانی شتافت.

---------------------------------------------------------------------

و از سخنان حضرتش:

دیر نمی پاید که معلوم شود چه کسی سود برده است و رشک برندگان افزونتری دارد.
                                                                     "خطاب به ابوذر، هنگام تبعید به ربذه"

افسوس که اهل یاد از میان رفتند و مشتی حافظه باخته و فراموشکار بر جای مانده اند.
                                                                               "خطاب به ابن عباس"

به خدا سوگند چنان باطل را نقب زنم و دل آن را بشکافم تا حق از پهلویش بدر آید.

پسرم، از فقر به خدا پناه جوی، که فقر ناقص کنندۀ دین است و دهشت زای عقل و عامل نفرت و بغض.

ای مردم از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید که من به راه های آسمان داناترم از راه های زمین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/10ساعت 11:3  توسط سعید | 

     مَتَل:  متل ها قصه های کوتاهی هستند که سینه به سینه نقل شده اند و از گذشته ها به دست ما رسیده اند. متلی که در اینجا می خوانید، از متل های مردم فارس است که بوسیله آقای امین فقیری جمع آوری شده است.

     پادشاهی بود که سه پسر نداشت که دوتایش مرده بود و یکی اش جان نداشت. آن پسری که جان نداشت رفت تو طویله ای که اسب نداشت. دید سه تا اسب هست که دوتایش مرده بود و یکی اش سه تا پا نداشت. با اسبی که سه پا نداشت و خورجینی که ته نداشت و تفنگی که لوله ندشت و کاردی که تیغه نداشت رفت به کوهی که شکار نداشت. دید سه تا شکار هست که دوتای از آنها مرده بود و یکی اش جان نداشت. با تفنگی که لوله نداشت زد به شکاری که جان نداشت و با کاردی که تیغه نداشت چنان سر شکار را برید که خون نداشت. شکاری را که جان نداشت، انداخت تو خورجینی که ته نداشت و بعد گذاشت بر پشت اسبی که سه تا پا نداشت. سوار شد. چنان اسب را راند که اصلاً سرعتی نداشت.
     جاده را که ادامه داد انتهای آن، رسید به سه اتاقی که دوتایش خراب بود و یکی اش سقف نداشت. دید سه تا دیگ هست که دو تایش خراب بود و یکی اش ته نداشت. رفت از پشت اسبی که پا نداشت، از تو خورجینی که ته نداشت، شکاری را که سر نداشت، آورد گذاشت تو دیگی که ته نداشت. دیگ را برداشت و گذاشت رو اجاقی که دیوار نداشت. چنان پخت که استخوانش خبر نداشت. شروع کرد به خوردن. خورد و خورد تا تشنه شد. بلند شد، سوار شد بر اسبی که سه پا نداشت. رفت به سراغ آب. سه رود خانه دید که دوتایش خشک بود و یکی اش نم نداشت. پیاده شد. دهن گذاشت به رودخانه ای که نم نداشت. چنان خورد که کله بر نداشت.

                                                                      از کتاب "قصه های مردم فارس"
                                                                           گردآوری امین فقیری


+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 9:58  توسط سعید | 

     به مناسبت هفته دفاع مقدس، برای وطن، این خاک سوختۀ رازآلود، گفتیم ما هم چیزی بنویسیم تا هر چند اندک، کاری کرده باشیم. امید که مقبول افتد.

وطن
     نامت یاد آور دلیران است
          آنگاه که در میانۀ دود و آتش و خون
                   بسان ابابیل مرگ بر دشمن فرود می آمدند

وطن
    خاکت قصیدۀ رزم است
           آنگاه که در آوردگاه گلوله و آتش
                  جز حماسه و ایثار قانونی نمی شناخت

خجسته باد نام تو
           که خاک پر عزتت را
                    خون و غرور و غیرت
                            سرخ پوش عشق و نیاز کرده است

بر تن خسته تو اما
              زخم هزار داغ
                      از تازیانه های بی انکار سخن می گوید

چشمهایت شعله پوش راز و نیازند
                               و در دستانت
                                   غرور و اقتدار به بار نشسته اند

و این لبان توست که هر صبحگاهان
             نام شهیدانی را زمزمه می کند
                          که وامدار آنانی، که وامدار آنانیم

و من اما
   حکایت صبح از زبان تو می جویم

وطن
   در نگاهت هروله اضطراب موج می زند
        و من قصیده عاشقی بر بیستون غمزده تو چگونه توانم خواند
               تو که سرزمین عاشقان بزرگی
                      اما بیستون خیس از اشک های توست

پیش از تو هیچ سرزمینی را نمی شناختم
         که چنین پر غرور بر بلندای تاریخ ایستاده باشد

بهارانت ترنم باران است و شعر و غزل
                      و خزانت شوریده و سرمست

از تو شرم دارم
    که سفره های خالی فرزندانت را
                   تکاپوی پر مرارت پدرانت را
                       و انتظار غمبار مادرانت را
                                  بغض من، شرارۀ خشم من
                                                        چاره ساز نیست

و اینک اما
       می بینمت که با حسرت لب به دندان می گزی
                                   و صلابت گامهای شهیدانت را
                                        با ذره ذرۀ وجودت آرزو می کنی

وطن
     با تو زنده ام و امیدوار
               تو که سرزمین حماسه های جاودانی
                     و راز مانایی مردانی را در سینه داری
                           که نامشان با تو عجین گشته است    

      و رسولان آزادی
           نوای پر طنین رهایی را
                   در هنگامۀ بیداد و شکنجه و عصیان
                            بر گلدسته های تو فریاد کرده اند
                                                 سال ها و قرن ها

تو را از یاد نخواهم برد
     و بی تو زیستن هم نتوانم
                      که تو
                      شکوه تاریخ منی، افتخار همیشۀ من
                           اشراق و عرفان منی
                                 که تابناک بر گستره گیتی پرتو افکنده است

  ای سرزمین حماسه و فریاد
       ای پر شکوه، پر افتخار
              تو شاهد رنج و ملال مردم منی
                   و روایتگر ایمان نسلی که
                         خاک تب زده ترا، هرچند سوخته و دردآلود
                                   جز با جان معامله نمی کردند

تو بهار منی
      و من وسوسۀ یأس را
           آنجا که ترنم شیرین حضور تو جاریست
                                              دوست نمی دارم

با تو زنده ام و در تو امیدوار
       که تو خاک منی، وطن منی

                           دوستت دارم
                                         وطن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 11:30  توسط سعید |