تبليغاتX
باکمالات - قصه ای که اول داشت و آخر نداشت
من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم

     مَتَل:  متل ها قصه های کوتاهی هستند که سینه به سینه نقل شده اند و از گذشته ها به دست ما رسیده اند. متلی که در اینجا می خوانید، از متل های مردم فارس است که بوسیله آقای امین فقیری جمع آوری شده است.

     پادشاهی بود که سه پسر نداشت که دوتایش مرده بود و یکی اش جان نداشت. آن پسری که جان نداشت رفت تو طویله ای که اسب نداشت. دید سه تا اسب هست که دوتایش مرده بود و یکی اش سه تا پا نداشت. با اسبی که سه پا نداشت و خورجینی که ته نداشت و تفنگی که لوله ندشت و کاردی که تیغه نداشت رفت به کوهی که شکار نداشت. دید سه تا شکار هست که دوتای از آنها مرده بود و یکی اش جان نداشت. با تفنگی که لوله نداشت زد به شکاری که جان نداشت و با کاردی که تیغه نداشت چنان سر شکار را برید که خون نداشت. شکاری را که جان نداشت، انداخت تو خورجینی که ته نداشت و بعد گذاشت بر پشت اسبی که سه تا پا نداشت. سوار شد. چنان اسب را راند که اصلاً سرعتی نداشت.
     جاده را که ادامه داد انتهای آن، رسید به سه اتاقی که دوتایش خراب بود و یکی اش سقف نداشت. دید سه تا دیگ هست که دو تایش خراب بود و یکی اش ته نداشت. رفت از پشت اسبی که پا نداشت، از تو خورجینی که ته نداشت، شکاری را که سر نداشت، آورد گذاشت تو دیگی که ته نداشت. دیگ را برداشت و گذاشت رو اجاقی که دیوار نداشت. چنان پخت که استخوانش خبر نداشت. شروع کرد به خوردن. خورد و خورد تا تشنه شد. بلند شد، سوار شد بر اسبی که سه پا نداشت. رفت به سراغ آب. سه رود خانه دید که دوتایش خشک بود و یکی اش نم نداشت. پیاده شد. دهن گذاشت به رودخانه ای که نم نداشت. چنان خورد که کله بر نداشت.

                                                                      از کتاب "قصه های مردم فارس"
                                                                           گردآوری امین فقیری


+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 9:58  توسط سعید |