<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باکمالات</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/</link>
<description>من خدایی دارم که هر روز او را زیر پا می گذارم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 28 Feb 2008 08:16:05 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>لا یوم کیومک یا اباعبدالله</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;     دو خون است که هرگز، تا ابد، تا قیام قیامت از دستان زمین و چهرۀ آسمان پاک نمی شود. یکی خونی که در سحرگاه نوزدهم رمضان از فرق علی بر دامن زمین ریخت و دیگری خونی که در عصر عاشورا از گلوی حسین بر سینۀ آسمان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     و حسین، ابالفضل، زینب، این سه قامت رعنای عشق و هفتاد نخل سربلند و حماسۀ بی همتای عاشورا و شکوه پر عظمت این حماسه، قامت زمان را در انحنایی افکنده است که هم تعظیم است و هم بازگشت. تعظیم به یگانگی عشق و بازگشت به مکتب سرخ عاشورا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     و این است راز چشمان سرخ و گُر گرفتۀ خورشید در هر سپیده دم و بیرق به خون نشسته اش در هر غروب. هر روز که فرا می رسد حماسه آغاز می شود و چون به پایان می رسد لاله های داغدار سر بر می آورند و شعله های جنون زبانه می کشند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 Feb 2008 08:16:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسین وارث آدم</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 102, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;السّلام علیک یا اباعبداللّه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امشب شب اربعین است، شب چهلم!&lt;br /&gt;امشب را اگر با تو مناجات نکنم خواهم مرد، اما براستی چه حرفی برایت خواهم داشت؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;--------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     این کیست که چنین خشمگین و مصمم گرداب فشردۀ طواف مسلمانان را می شکافد و بیرون می آید و شهر و حرمت و امنیت و قداست را پشت سر می گذارد؟ در این هنگام که مسلمانان همه رو به کعبه دارند او آهنگ کجا کرده است؟ چرا لحظه ای به قفا باز نمیگردد تا این دائرۀ گردنده ای که خلق را به آهنگ نمرود بر گرد خانۀ ابراهیم می چرخانند و صفا و مروه را به نشانۀ سعی بیهوده شان می دوانند و گوسفندان را به اشارِۀ سرنوشت خویش ذبح می کنند که...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 102);&quot;&gt;&quot;حسین وارث آدم&quot; از معلم شهید دکتر شریعتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;     پس اگر می خواهی باور کنم که از مایی، وقتی از &quot;محمد&quot; می گویی، از &quot;علی&quot; می گویی، از ائمه می گویی، از قرآن می گویی، و از هر چه می گویی، باید به &quot;کربلا&quot; گریز بزنی. برهرچه می کنی، بر هرچه می گویی، باید امضاء کربلا باشد تاسندیت داشته باشد و قبول کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;محمدی را قبول دارم که رسالتش در عاشورا تجلی می یابد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;نبوتی را می پذیرم که پیامش را در عاشورا کمال می بخشد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;قرآنم، قرآنی است که به کربلا وصل می شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ابراهیمم، ابراهیمی است که به حسین می پیوندد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;و اسماعیلم اسماعیلی است که به پسر حسین می رسد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;من بی حسین، هیچ کسی را و هیچ چیزی را نمی پذیرم  _در وارث آدم هم گفته ام_ که چون حسین از طواف بیرون می آید و صف حاجیان را می شکافد و بسوی دیگری می شتابد، تو چه طوافی می کنی و بر گرد چه   می چرخی؟ اگر به راه حسین نمی روی و به کربلا نمی رسی ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 102);&quot;&gt;&quot;شیعه&quot; از معلم شهید دکتر شریعتی&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 102);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 153, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 102);&quot;&gt;دفتر دوم: نقش انقلابی یاد ویاد آوران در تاریخ تشیع&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 22:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسمان آبی تهران</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     این هم چند تا عکس دیگه از شمال پایتخت، بعد از یک شب بارانی. واقعا که عجب هواییه. جون میده برای نفس کشیدن. لازم به ذکر است که این آسمون آبی و قشنگ یک ساعت هم دوام نداشت. باز هم ما موندیم و دود و دم و آسمون بی غم. &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;عکاس: تورج خان (دلاور) - دوربین: SonyEricson K800i&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;آسمان تهران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i12.tinypic.com/8bgdt82.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;آسمان تهران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i19.tinypic.com/729jkvo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;آسمان تهران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i19.tinypic.com/735mhwk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;آسمان تهران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i19.tinypic.com/735mhwk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2007 06:32:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رعد و برق</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     برای این که آپی کرده باشیم، گفتیم چیزکی بنگاریم. خدمت شیخنا رسیدیم و از حضرتش خواستیم که برایمان افاضاتی بنمایند. بفرمودند: &quot;فعلا ما را حوصلۀ افاضات نیست، که دل در گیر ملال است و دماغ در پنجه خیال. پس عجالتا امر خود برگیرید و اسباب زحمت جمع نموده، بگذارید باد بیاید.&quot; و ما دانستیم که فعلا وقت مقال نیست. پس کاسه کوزه را برداشته، جُلّ و پلاس در هم کشیدیم و پای افزار در نیاورده، باز گشتیم. ما را دیدن چهرۀ شیخنا کفایت بود که از آفتابش جمالمان منوّر گردد و از کلامش شعرمان معطّر.&lt;BR&gt;     القصه، دیدیم اینطوری که نمی شود. گفتیم پس خدمت دوست دیرینمان برسیم. باشد که ایشان افاضاتی بنمایند که ما را سودمند افتد. و چنین شد که:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم آمد از جناب یار دیرین مش رجب&lt;BR&gt;یادم از آن حجره آمد، یادم از حوض و وجب&lt;BR&gt;رفتم اندر خلوتش تا باز دیداری کنم&lt;BR&gt;دیدمش اندر اشارات است یارب العجب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     و ما چنین پنداشتیم که جای اختلاط نیست، از این مقال نیز در گذشتیم، چه، وقت مناسب نبود، لذا گپ زدن بی حاصل. پس بار زحمت بر زمین نگذاشته بر دوش کشیدیم و راه افتادیم. هوا ابری بود و دل آسمان پر هیاهو. آن بالاها انگار خبرهایی بود.(همیشه آن بالاها خبرهایی است!)  چه بزن و بکوبی! هلهلۀ رعد بود و ناز شست برق بر تن آسمان و زمین. و ما دیگر نخواستیم که اسباب زحمت کسی بشویم. پس قدم زنان تن به سر انگشتان باران سپردیم و دل به پایکوبی آسمان. آهنگ رعد و رقص برق در میان ابرها...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;رعد و برق&quot; hspace=0 src=&quot;http://i16.tinypic.com/86otmj7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;و اما رعد و برق چگونه تولید می شود؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;     هرلحظه ٠ ٠ ٠ ٢ طوفان تندری در سراسر زمین رخ می‌دهد که در هر ثانیه سبب بیش از ٠ ٠ ١ رعد و برق می‌گردد. در هر روز بیش از ٨ میلیون رعد و برق‌، انرژی معادل ٢ میلیون تن TNT آزاد می‌کنند. رعد و برق یک تخلیه الکتریکی چند میلیون ولتی بین یک ابر و ابر دیگر، یا بین ابر و زمین است‌. این تخلیه الکتریکی‌، زمانی که ذرات آب و یخ بسیار ریز موجود در ابرها در اثر اصطکاک تولید الکتریسیته ساکن می کنند به وجود می آیند. به دلایلی که دانشمندان دقیقا نمی دانند، ذرات ریزتر بار مثبت و ذرات درشت‌تر بار منفی به خود می‌گیرند. در حالیکه این ذرات به هم‌دیگر برخورد می‌کنند، صعود هوا ذرات ریزتر را که بار مثبت دارند به بالای ابر رانده و ذرات با بار منفی در پایین ابر باقی مانده و جمع می‌شوند. در مدت زمان نه چندان طولانی‌، ابر اختلاف پتانسیلی در حد میلیون ولت در خود انباشته می‌کند. این اختلاف پتانسیل الکتریکی‌، میدان الکتریکی قوی ای‌، از زیر ابر تا سطح زمین تولید می کند. در نتیجه‌، از آثجا که الکترون‌ها در اثر دافعه حاصل  از بار منفی موجود در ابر، به اطراف رانده می‌شوند، زمین بار مثبت پیدا می‌کند . اجسام بلند و نوک  تیز  مانند  ساختمان‌ها،  درخت‌ها،  برق‌گیرها خطوط مید ان الکتریکی را د ر اطراف خود منحرف کرده‌، انها را متراکم‌تر نموده و در نزدیکی نوک جسم، آنها را متمرکز می‌نمایند و جسم را به هدفی برای اصابت برق‌، مبدل می‌کنند. این اتفاق زمانی روی می‌دهد که میدان به اندازه کافی قوی باشد که بر نارسانا بودن هوا فائق آید، و ابر بر سطح زمین تخلیه الکتریکی نماید، و تولید رعد و برق کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;رعد و برق&quot; hspace=0 src=&quot;http://i14.tinypic.com/6oe7xtt.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;STRONG&gt;مقدار انرژی آزاد شده توسط رعد و برق&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;     هر برق‌ در حدود ٥ کیلومتر طول‌، اما تنها در حدود یک سانتیمتر پهنا دارد. در حدود  ١ تا ٠ ١ میلیارد ژول انرژِی آزاد می‌کند و جریانی بین ٣٠ تا  ٠ ٥ هزار آمپر تولید می‌کند، که هوای موجود را بیش از ٠ ٠ ٠ ٠ ٢ درجه [‌٣برابر حرارت سطح خورشید ( ٠ ٠ ٦٠ درجه سلسیوس‌)‌] گرم می نماید. بر خلاف آن که برق تنها یک جرقه به نظر می‌رسد، هر برق از ٣ تا 12 «‌جرقه‌» مجزا تشکیل می‌گردد که هرکدام تنها چند هزارم ثانیه دوام دارند. به همین دلیل است که به نظر می‌رسد برق در حال جنبش و نوسان است‌٠&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;رعد و برق&quot; hspace=0 src=&quot;http://i3.tinypic.com/7y2gx7n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;رعد چیست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;     حرارت شدید تخلیه الکتریکی برق‌، هوای اطراف را بسیار گرم نموده و آن را به حالت انفجاری منبسط می‌کند. این انبساط‌، موج فشار یا موج «‌شوک‌»‌ی (رعد) به وجود می‌آورد که در تمام جهات در هوا منتشر شده و باسرعت حدود یک سوم کیلومتر در ثانیه حرکت می‌نماید. برق و رعد به‌طور همزمان ایجاد می‌شوند- آنچنانکه فرد بدشانسی که به اندازه کافی به رعد و برق نزدیک بوده باشد، می‌تواند نوازش شود! اما نکته انجاست که نور برق‌، بسیار سریع‌تر ( ٠ ٣٠ هزار کیلومتر بر ثانیه‌) از صوت‌( 330 متر بر ثانیه‌) حرکت می‌کند. بنابراین‌،  اول نور برق به شما می‌رسد، پس از مدت زمانی کوتاه (‌برحسب اینکه طوفان در چه فاصله‌ای از شما رخ دهد )‌، رعد می‌غرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منبع: مجله اطلاعات علمی آبان 86&lt;BR&gt;لازم به ذکر است که همینجا اعلام کنم که مقاله فوق پس از تصویر برداری (اسکن کردن صفحاتش با res=300 dpi) به وسیله &lt;FONT color=#000099&gt;آراکس پیج (AraxPage)&lt;/FONT&gt; تبدیل به متن شده و پس از ویرایش در اینجا قرار داده شده است.(آخر می دانید که، من اصلا حال و حوصله رونویسی و تایپ کردن را ندارم به همین خاطر گفتیم چیکار کنیم، خوب معلومه دیگه، با بر و بچ نشستیم و آراکس پیج ساختیم، توپ! حالا اگه کسی هم نخواد لااقل خودمون که حالشو می بریم!)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Dec 2007 08:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهران بعد از یک شب بارانی</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     یکی دو روزه که آسمون دلش گرفته، دیشب بارون می بارید. پریشب هم که یک بارون مَشتی خودشو به در و دیوار می کوبید. امروز صبح که اومدیم شرکت هوا هنوز ابری بود و تنش از بارون دیشب خیس.&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.gozir.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.gozir.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;حمیدرضا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; گفت: &quot;ببین چه منظرۀ قشنگی! حال میده برای عکس گرفتن. دوربینت همراهته؟&quot; گفتم: &quot;نه! ولی تورج موبایلش عکسای خوبی می گیره.&quot; اینطوری شد که دلاور چندتا عکس گرفت و ما هم دو صحنه از اونا رو بُرش زدیم، که ملاحظه می فرمایید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;تهران بعد از یک شب بارانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/6kpu5gn.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;تهران بعد از یک شب بارانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i12.tinypic.com/6ytzzlt.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو ساعت بیشتر نگذشته بود که باز حمیدرضا اومد و گفت:&quot;بچه ها رنگین کمان رو ببینید چقدر قشنگه!&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;رنگین کمان بعد از یک شب بارانی در تهران&quot; hspace=0 src=&quot;http://i14.tinypic.com/6lb57ad.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Nov 2007 07:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> تو ای تشنۀ مجروح و عزیز من، چشمهایت را به من مدوز، من از دیدن آنها رنج میبرم</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     &quot;ای تشنۀ عزیز من، ایمان مجروح من، من از چشمهای معصوم تو که در این سراب سوخته، قرنها است بر من و دستهای لرزان و آوارۀ من خیره مانده اند، شرم دارم. دلم بر لبهای چاک خورده و حلقوم لطیف و نازک تو که چشم بر راه من باز مانده اند می سوزد...&quot;&lt;BR&gt;                                                                            &lt;FONT size=1&gt;&quot;کویر&quot; معلم شهید دکتر علی شریعتی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     ماه رمضان هم آمد و رفت. نم نمک آمد و پر شتاب رفت و ما همچنان تهیدست ماندیم. خوشا به حال آنان که  خوشه ای چیدند و از از این بزم، جامی برگرفتند و دریغا ما که مشتاق آمدیم و حسرت زده می رویم. نه حسی از بلوغ، نه حاصلی از ادراک و نه کوله باری از بینش و نه حتی بارقه ای از نور. هیچ، کاش اینگونه نباشد! اما اگر براستی جز این است پس کجاست آن خون تازه ای که باید در رگهای همتم جاری می شد؟ چه شد آن تنِ باران زده؟ آن دست های رهایی و نیاز؟ اینک منم، ماتم زده و بی حاصل.&lt;BR&gt;آنک من و حسرت گریز، آنک من و قله های نیاز.... &lt;BR&gt;و اینک بثّ الشکوای من:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گر بیایی آه من، رؤیای من ای عشق&lt;BR&gt;ای سراپا آفرینش&lt;BR&gt;فرش زیر پات خواهم کرد&lt;BR&gt;این دل پر انتظارم را&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گر بیایی درد من، درمان من &lt;BR&gt;ای عشوۀ محراب در چشمان من&lt;BR&gt;نذر دیدار تو خواهم کرد&lt;BR&gt;این دو چشم بی قرارم را&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گر بیایی ای سراپا شور و غوغا، پر تمنا، شعلۀ سرکش&lt;BR&gt;خرمن بزم تو خواهم ساخت&lt;BR&gt;هستی پر اضطرابم را&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گر بیایی ای سراپا راز...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو ای آه دل من، نالۀ جانسوز&lt;BR&gt;کجایی ای شرار ناشکیبا، ای خروش مست ناآرام&lt;BR&gt;بیا برگیر زنجیر هوی از دست و پای همتم&lt;BR&gt;بیا وا کن کلاف در هم تردیدهایم&lt;BR&gt;بیا آتش بزن ای شعلۀ سرکش&lt;BR&gt;بسوزان راحت و آرامش و  این جان پر اوهام را&lt;BR&gt;بیا بیتاب کن روح ز پا افتادۀ دربند حسرت را&lt;BR&gt;بیا تا غرق دریای توسازم&lt;BR&gt;جان زار پر ملالم را&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کجایی اشتیاق ناشکیبای من ای راز تمنا آشنای دور&lt;BR&gt;منم گم کرده ره در شوره زار این کویر درد&lt;BR&gt;ز پا افتاده در شبهای نافرجام این صحرا&lt;BR&gt;به دوشم کوله باری نیست&lt;BR&gt;به دستانم چراغی نیست&lt;BR&gt;غریب و زار و مهجورم&lt;BR&gt;نگاهی، آشنایی نیست&lt;BR&gt;دریغا آه سردم بر تن این خاک مرده در نمی گیرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب و روزم به یکسان می رود بی حاصل و خاموش&lt;BR&gt;نه فریادی، نه عصیانی، نه موجی و نه طوفانی&lt;BR&gt;کسی خواب مرا بر ساحل این زندگانی برنیاشوبد&lt;BR&gt;خیال نازنینی، اشتیاق مهربانی&lt;BR&gt;چه تنها مانده ام من&lt;BR&gt;کولی آواره ای کز عمق این شبهای نا فرجام&lt;BR&gt;به سوی بی سرانجامی&lt;BR&gt;هراسان راه می پوید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به سوی بی سرانجامی&lt;BR&gt;همانجا کز بر و بامش غبار حزن می بارد&lt;BR&gt;و من اما ملول از این همه آوار جانفرسا&lt;BR&gt;که همچون خواب من خاموش و سنگین است &lt;BR&gt;خروش موج خشم آلوده ای خواهم&lt;BR&gt;که بر این ساحل نسیان بکوبد وحشی و غران&lt;BR&gt;و خواب مرگ را در عمق ناپیدای روح خامشم آشفته گرداند&lt;BR&gt;طنین نعرۀ رعدی&lt;BR&gt;که برق آسا تمام هستیم را شعله ور سازد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کجایی آنِ مهجور من ای ایمان رنجورم&lt;BR&gt;کجایی موج من، دریای من، طوفان ناپیدا&lt;BR&gt;کجایی ناخدای زورق خورشید&lt;BR&gt;بیا دستی برآور، من فرو افتاده بر خاکم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Oct 2007 10:57:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنهایی و مظلومیت امام علی(ع) در نهج البلاغه</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;     نهج البلاغه را که ورق می زنید می توانید تنهایی و مظلومیت امام علی را در آن به خوبی ببینید و حس کنید. رنجش از یاران سست رای و نکوهش اهل کوفه و تنهایی و تنهایی و تنهایی...&lt;br /&gt;     زین همرهان سست عناصر دلم گرفت&lt;br /&gt;     شیر خدا و رستم دستانم آرزوست      &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&quot;مولوی&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;     &quot;...تا کی و تا چند با شما ملاطفت و مدارا کنم چنان که با کره شتر کوهان سائیده و جامۀ کهنه ای که از هر طرف درز گرفته شود از طرف دیگر پاره گردد. هرگاه دسته ای از مهاجمان شام به شما یورش می آورند، هر مردی از شما درب خانه را بروی خود می بندد و مانند سوسمار در سوراخش و کفتار در لانه اش به خانه ها پناهنده می شوید. به خدا ذلیل کسی است که شما یاریش کنید و هرکس شما را به طرف دشمن اندازد، با پیکان زه زده تیراندازی کرده. شما والله در تفریگاه ها فراوانید و در زیر پرچم ها بسیار اندک...&quot;   &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;خطبه 69&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;     &quot;...به خدا سوگند من گمان دارم این مردم(یاران معاویه) بزودی به همه جا مسلط شده و بر شما چیره می شوند، چه، آنها در باطل خود هم رأیند و شما از حقتان متفرقید، شما امام خود را در حق نافرمانی می کنید و آنها پیشوای خود را در باطل فرمان برند، آنها به صاحب خود ادای امانت می کنند و شما خیانت می ورزید، آنها در سرزمین خود به اصلاح می کوشند، شما به فساد می پردازید. چنان اطمینان من از شما سلب شده که اگر شما را بر حفظ ظرف مسینی امین گردانم، می ترسم دسته آن از میان برود....&quot;  &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;خطبه 25&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;     &quot;...رویتان زشت و زبونی هم آغوشتان باد! که شما فقط هدف شده اید که از هر سو نشانۀ تیر دشمن شوید. غارتگران از هر طرف بر شما می تازند و شما در خانه نشسته بر آنها نمی تازید. آتش جنگ به جان شما افروخته می شود و شما به فکر جنگ با آنان نیستید. خداوند آشکارا معصیت می شود، شما رضایت داده، پروا ندارید. چون شما را در روزهای تابستان فرمان بسیج به طرف دشمن دهم گویید هوا به شدت گرم است، مهلتی ده تا فشار گرما سبک شود. چون درروزهای زمستان شما را فرمان بسیج دهم گویید هوا بسیار سرد است صبر کن تا سرما فروکش کند. همه این سخنان برای فرار از گرما و سرما است. چون شما از سرما و گرما می گریزید، به خدا سوگند از شمشیر گریزان ترید. &lt;br /&gt;     ای مرد نمایان نامرد! ای کودک صفتان بی خرد که عقل های شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمی دیدم و هرگز نمی شناختم. به خدا سوگند که آشنایی با شما جز پشیمانی حاصلی نداشت و اندوهی غم بار سرانجام آن شد. خدا شما را بکشد که دلم را خون کردید و سینه ام لبریز از خشم شماست و کاسه های غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید تا آنجا که قریش در حق من گفت: &quot;پسر ابی طالب مردی دلیر است ولی دانش نظامی ندارد&quot;. خدا پدرشان را مزد دهد. آیا یکی از آنها تجربه های جنگی سخت و دشوار مرا دارد؟ یا در پیکار توانسته است از من پیشی بگیرد؟ هنوز بیست سال نداشتم که در میدان نبرد حاضر بودم و هم اکنون از شصت سال گذشته ام. اما دریغ، آن را که فرمان نبرند، تدبیری نخواهد داشت.&quot;  &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;خطبه 27&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;     ...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Oct 2007 13:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در سایه سار نخل ولایت</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از زیباترین شعرهایی که تا کنون در باره امام علی(ع) خوانده ام، شعر استاد موسوی گرمارودی است به نام &quot;در سایه سار نخل ولایت&quot; که متن کامل آنرا در اینجا آورده ام. با اجازۀ حضرتش و با اجازه جناب استاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                  &lt;FONT color=#996600&gt;&lt;STRONG&gt;در سایه سار نخل ولایت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc3300 size=1&gt; (به یاد بود شهادت امام علی(ع))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران&lt;BR&gt;که تو را آفرید&lt;BR&gt;از تو در شگفت هم نمی توانم بود&lt;BR&gt;که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست:&lt;BR&gt;مور، چه می داند که بر دیوارۀ اهرام می گذرد یا بر خشتی خام.&lt;BR&gt;تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت&lt;BR&gt;و من آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای &lt;BR&gt;و زمین گویچه ای است به بازی در مشت تو&lt;BR&gt;و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو&lt;BR&gt;و رود عظیم تاریخ &lt;BR&gt;جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد&lt;BR&gt;و از بند شمشیرت کلۀ فرعونان آویزان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای &lt;BR&gt;و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته&lt;BR&gt;ستارگان را از سر طیبت با انگشت خاطر می شکنی&lt;BR&gt;و در جیب جبریل می نهی&lt;BR&gt;و یا به فرشتگان دیگر می دهی&lt;BR&gt;به همان آسودگی که نان توشۀ افطار را به سحر می شکستی&lt;BR&gt;و یا در آوردگاه به شکستن بندگان بت کمر می بستی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای&lt;BR&gt;در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،&lt;BR&gt;و زیر مهمیز کودکانۀ بچّگان یتیم،&lt;BR&gt;و در بازار تنگ کوفه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم&lt;BR&gt;که عمود بر زمین بایستد&lt;BR&gt;پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم&lt;BR&gt;که پای افزاری وصله دار به پا کند&lt;BR&gt;و مشکی کهنه بر دوش کشد&lt;BR&gt;و بردگان را برادر باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ&lt;BR&gt;ای روشن خدا&lt;BR&gt;در شب های پیوستۀ تاریخ&lt;BR&gt;ای روح لیلة القدر&lt;BR&gt;حتی اذا مطلع الفجر&lt;BR&gt;اگر تو نه از خدایی&lt;BR&gt;چرا فصل خدایی حجاز، فیصله یافته است؟ &lt;BR&gt;نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد&lt;BR&gt;با گریۀ یتیمکان کوفه همنوا مباش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شگرفی تو عقل را دیوانه می کند&lt;BR&gt;و منطق را به خودسوزی وا می دارد&lt;BR&gt;خرد به قبضه شمشیرت بوسه می زند &lt;BR&gt;و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید&lt;BR&gt;امّا&lt;BR&gt;چون از این آمیزۀ خون و اشک&lt;BR&gt;جامی به هر سیاه مست دهند&lt;BR&gt;قالب تهی خواهد کرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد&lt;BR&gt;و طوفان، از خشم تو، خروش را&lt;BR&gt;کلام تو، گیاه را بارور می کند&lt;BR&gt;و از نفست گل می روید&lt;BR&gt;چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است&lt;BR&gt;سحر از سپیدۀ چشمان تو، می شکوفد&lt;BR&gt;و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد&lt;BR&gt;هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست&lt;BR&gt;لبخند تو، اجازِۀ زندگی است&lt;BR&gt;هیچ شکوفه نیست کز تبار لبخند تو نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زمان در خشم تو از بیم سترون می شود&lt;BR&gt;شمشیرت به قاطعیت سجّیل می شکافد&lt;BR&gt;و به روانی خون از رگها می گذرد&lt;BR&gt; به ظرافت شعر در مغز می نشیند&lt;BR&gt;و چون فرود آید جز با جان بر نخواهد خاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشمی که ترا دیده است چشم خداست&lt;BR&gt;ای دیدنی تر&lt;BR&gt;گیرم به چشمخانۀ عمار&lt;BR&gt;یا در کاسۀ سر ابوذر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هلا ای رهگذار دارالخلافه&lt;BR&gt;ای خرما فروش کوفه&lt;BR&gt;ای ساربان سادۀ روستا&lt;BR&gt;تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد&lt;BR&gt;اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشتید&lt;BR&gt;علی را دیده اید&lt;BR&gt;گیرم بی که هیچش نشناخته باشید!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چگونه شمشیری زهرآگین&lt;BR&gt;پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟&lt;BR&gt;چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به پای تو می گریم&lt;BR&gt;با اندوهی بالاتر از غمگزایی عشق&lt;BR&gt;و دیرینگی غم&lt;BR&gt;برای تو با چشم همۀ محرومان می گریم&lt;BR&gt;با چشمانی یتیم ندیدنت&lt;BR&gt;گریه ام شعر شبانۀ غم توست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنگام که همراه آفتاب&lt;BR&gt;به خانۀ یتیمان بیوه زنی تابیدی&lt;BR&gt;و صولت حیدری را&lt;BR&gt;دست مایۀ شادی کودکانه شان کردی&lt;BR&gt;و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد&lt;BR&gt;کودکان را نشاندی&lt;BR&gt;و از آن دهان که هُرّای شیر می خروشید&lt;BR&gt;کلمات کودکانه تراوید&lt;BR&gt;آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای نمانده بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در احد که گل بوسهء زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،&lt;BR&gt;از کدام بادۀ مهر مست بودی&lt;BR&gt;که با تازیانۀ هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کدام وام دارترید؟&lt;BR&gt;دین به تو یا تو بدان؟&lt;BR&gt;هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دری که به باغ بینش ما گشوده ای&lt;BR&gt;هزار بار خیبری تر است&lt;BR&gt;مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شعر سپید من روسیاه ماند&lt;BR&gt; که در فضای تو به بی وزنی افتاد&lt;BR&gt;-هر چند کلام از تو وزن می گیرد-&lt;BR&gt;وسعت ترا چگونه در سخن تنگمایه بگنجانم؟&lt;BR&gt;تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟&lt;BR&gt;تو را که چون معنی نقطه مطلقی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الله اکبر!&lt;BR&gt;خدا نیز به شگفتی در تو نمی نگرد؟&lt;BR&gt;تبارک الله ، تبارک الله&lt;BR&gt;تبارک اللهُ احسن الخالقین&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خجسته باد نام خداوند&lt;BR&gt;که نیکوترین آفریدگاران است&lt;BR&gt;و نام تو&lt;BR&gt;که نیکوترین آفریدگانی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                              &lt;FONT color=#006666 size=1&gt; علی موسوی گرمارودی&lt;BR&gt;                                                                       رمضان 97&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Oct 2007 01:52:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امام علی(ع)</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;    این شب و روزهای ماه رمضان با نام مولا امیرالمؤمنین عجین شده است. و من هر چه کردم نتوانستم چیزی درخور بنویسم. لذا به سخنان حضرتش بسنده کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گزیده ای از نامه حضرت امیر(ع) به فرزندش امام حسن(ع):&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در هر کاری خود را به پروردگارت بسپار که خود را دژی استوار و قلعه ای نگهدار درآورده ای. تنها از پروردگارت بخواه زیرا که هم بخشش و هم نومیدی به دست اوست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهترین گفتار سخنی است که سود بخشد و بدان که دانش بی بار و بر هرگز پسندیده نیست و نیز از دانشی که آموختنش روا نیست، هیچ بهره ای نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#336633&gt;خویشتن را از هر گونه پستی و فرومایگی باز دار، هر چند ترا به آرمانت رساند، زیرا هرگز برای آنچه از خود بر سر این کار می گذاری، عوض نگیری و بر نداری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و زنهار، به آرزو دل مبند که کار بی خردان است و خرد به خاطر سپردن تجربه ها است و بهترین تجربه ها آن است که ترا پند آموزد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همواره فرصت را غنیمت شمار پیش از آن که به حسرت و اندوه انجامد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خشم خویش را اندک اندک فرو خور که من فرجامی شیرینتر و پایانی گواراتر از آن ندیده ام، و در برابر آن که بر تو خشم می گیرد نرمخو باش، باشد که به نرمی و مهر گراید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هرگاه خواستی از برادرت ببُری، جایی برای وی از دوستی باقی گذار تا اگر روزی پشیمان شد، راهی برای بازگشت داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وبدان پسرم، که روزی بر دو گونه است. یکی روزی و رزقی که تو آن را بجویی و دیگر آن روزی که ترا بجوید و اگر تو بسوی او نروی، او به سوی تو می آید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه زشت است فروتنی کردن به هنگام نیازمندی و جفاکاری به گاه بی نیازی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زنهار، از آنهایی مباش که پند و اندرز در آنها اثر نمی کند مگر به آزاز و زور، که خردمند با دانش و ادب پند گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هوس رانی با بدبختی انبازند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غریب کسی است که دوست و یاوری ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر که پا از حق برون نهد به تنگنا در افتد، و هر که قدر خویش بداند هماره پایدار ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه بسا بینا که ره گم کند و بسا کور که به راه راست درآید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#336633&gt;در بدکاری درنگ کن زیرا هر لحظه که خواهی به سوی آن توانی شتافت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;---------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و از سخنان حضرتش:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیر نمی پاید که معلوم شود چه کسی سود برده است و رشک برندگان افزونتری دارد.&lt;BR&gt;                                                                     &quot;خطاب به ابوذر، هنگام تبعید به ربذه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;افسوس که اهل یاد از میان رفتند و مشتی حافظه باخته و فراموشکار بر جای مانده اند.&lt;BR&gt;                                                                               &quot;خطاب به ابن عباس&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خدا سوگند چنان باطل را نقب زنم و دل آن را بشکافم تا حق از پهلویش بدر آید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#336633&gt;پسرم، از فقر به خدا پناه جوی، که فقر ناقص کنندۀ دین است و دهشت زای عقل و عامل نفرت و بغض.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;ای مردم از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید که من به راه های آسمان داناترم از راه های زمین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Oct 2007 07:32:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه ای که اول داشت و آخر نداشت</title>
<link>http://bakamalat.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مَتَل:&amp;nbsp; متل ها قصه های کوتاهی هستند که سینه به سینه نقل شده اند و از گذشته ها به دست ما رسیده اند. متلی که در اینجا می خوانید، از متل های مردم فارس است که بوسیله آقای امین فقیری جمع آوری شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پادشاهی بود که سه پسر نداشت که دوتایش مرده بود و یکی اش جان نداشت. آن پسری که جان نداشت رفت تو طویله ای که اسب نداشت. دید سه تا اسب هست که دوتایش مرده بود و یکی اش سه تا پا نداشت. با اسبی که سه پا نداشت و خورجینی که ته نداشت و تفنگی که لوله ندشت و کاردی که تیغه نداشت رفت به کوهی که شکار نداشت. دید سه تا شکار هست که دوتای از آنها مرده بود و یکی اش جان نداشت. با تفنگی که لوله نداشت زد به شکاری که جان نداشت و با کاردی که تیغه نداشت چنان سر شکار را برید که خون نداشت. شکاری را که جان نداشت، انداخت تو خورجینی که ته نداشت و بعد گذاشت بر پشت اسبی که سه تا پا نداشت. سوار شد. چنان اسب را راند که اصلاً سرعتی نداشت. &lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جاده را که ادامه داد انتهای آن، رسید به سه اتاقی که دوتایش خراب بود و یکی اش سقف نداشت. دید سه تا دیگ هست که دو تایش خراب بود و یکی اش ته نداشت. رفت از پشت اسبی که پا نداشت، از تو خورجینی که ته نداشت، شکاری را که سر نداشت، آورد گذاشت تو دیگی که ته نداشت. دیگ را برداشت و گذاشت رو اجاقی که دیوار نداشت. چنان پخت که استخوانش خبر نداشت. شروع کرد به خوردن. خورد و خورد تا تشنه شد. بلند شد، سوار شد بر اسبی که سه پا نداشت. رفت به سراغ آب. سه رود خانه دید که دوتایش خشک بود و یکی اش نم نداشت. پیاده شد. دهن گذاشت به رودخانه ای که نم نداشت. چنان خورد که کله بر نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از کتاب &quot;قصه های مردم فارس&quot;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گردآوری امین فقیری&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Sep 2007 06:28:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakamalat&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>bakamalat</dc:creator>
<guid>http://bakamalat.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
